خودش هم نماز اول وقتش ترک نمی شد."<ref>هزار از بيست، ص۸۷</ref>
*آخر هفته
پنج شنبه و جمعه که می دانستم ديگر خانه است، همه جا را مرتب می کردم و غذا را آن طور می پختم که برای مهمان درست می کنند و کلی وقت صرفش مي کردم و بعد هم با تزيين و مخلفات می آوردم توی سفره برای مهمان آخر هفته ام...بعضی وقتها تلفنی خبر می داد که ديرتر می آيد. من هم غذای بچه ها را می دادم و گاهی تا ساعت 4 يا5 ناهار نخورده منتظرش می ماندم تا بيايد و با هم ناهار بخوريم.تا وقتی در خانه بود اگر خودم کنارش نبودم حتی چايی هم نمی خورد. می گفت: "بيا بشين پيش من تا منم چايی ام را بخورم."دوست داشت وقتی در خانه است همه اش کنارش باشم. اگر هم مشغول کاری بودم می آمد کمکم...<ref>هزار از بيست، ص66</ref>