شهید رضا عامری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۵: سطر ۵:
  
 
نوجوانی شهيد رضا عامري
 
نوجوانی شهيد رضا عامري
مادر شهيد مي‌گويد:من نمي‌دانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو مي‌رود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو مي‌گرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو مي‌گيري؟! مي‌گفت:«مي‌دوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت مي‌خواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»
+
مادر شهيد مي‌گويد:من نمي‌دانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو مي‌رود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو مي‌گرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو مي‌گيري؟! مي‌گفت:«مي‌دوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت مي‌خواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»
 
<ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26</ref>
 
<ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26</ref>
 
موضوع : عبادی ، وضو  
 
موضوع : عبادی ، وضو  

نسخهٔ ‏۲۹ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۳

نوجواني شهيد رضا عامري به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد مي‌انداخت به در، باز مي‌کرد و بعدش هم زنگ مي‌زد و بلند مي‌گفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مي‌‌اومد توي حياط. اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نمي‌گفتيم، دم در ساختمان که مي‌رسيد، با کليد مي‌زد توي شيشه و دوباره مي‌گفت:ياالله. بعد وارد مي‌شد. مي‌گفت:«مي‌خوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.» [۱] موضوع : عبادی ، حیا و عفاف

نوجوانی شهيد رضا عامري مادر شهيد مي‌گويد:من نمي‌دانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو مي‌رود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو مي‌گرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو مي‌گيري؟! مي‌گفت:«مي‌دوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت مي‌خواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.» [۲] موضوع : عبادی ، وضو

نوجوانی شهيد رضا عامري

مادر شهيد مي‌گويد:من نمي‌دانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو مي‌رود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو مي‌گرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو مي‌گيري؟! مي‌گفت:«مي‌دوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت مي‌خواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»

منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26 موضوع : اجتماعی ،‌ تحصیل

نوجواني شهيد رضا عامري به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد مي‌انداخت به در، باز مي‌کرد و بعدش هم زنگ مي‌زد و بلند مي‌گفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مي‌‌اومد توي حياط. اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نمي‌گفتيم، دم در ساختمان که مي‌رسيد، با کليد مي‌زد توي شيشه و دوباره مي‌گفت:ياالله. بعد وارد مي‌شد. مي‌گفت:«مي‌خوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.»

موضوع : متفرقه ، نوجوانی [۳]

منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
خطای یادکرد: برچسب <ref> وجود دارد اما برچسب <references/> پیدا نشد