بعد از انفجار دفتر نخست وزیری برای امدادگری به آنجا رفتیم . چون درها باز نمی شد، در و پنجره ها را شکستیم . کسانی که سالم مانده بودند، خارج شدند. خاک و گرد و غبار چهره شان را پوشانده بود و حال منقلبی داشتند. ولی روحیه شان بالا بود. همه حال رجایی و باهنر را می پرسیدند . کلاهدوز می گفت انفجار زیر پای رجایی صورت گرفته. بعد جریان را شرح داد. او اولین نفری بود که می گفت: « کشمیری در جلسه نبود. کمی قبل از انفجار، از جلسه خارج شد و گفت می رود صورت جلسه را بیاورد و دیگر برنگشت . »
[[شهید یوسف کلاهدوز]]
<ref>کتاب هالهای از نور، ص72</ref>
برایم عجیب بود. پرسیدم : « چرا ؟ »
تحلیل زیبایی داشت. می گفت: « اگر یادت باشد بنی صدر تا یک روز مانده به مهلت ثبت نام، خودش را کاندید نکرد. تا اینکه رفت خدمت [[حضرت امام (ره) ]] و همین که آمد بیرون، گفت من هم خود را کاندید می کنم. به نظرم کاسه ای زیر نیم کاسه است. حتماً می خواست با زبان بی زبانی به مردم وانمود کند برنامه هایی داشته که حضرت امام تأیید کرده است. او از ملاقات با امام سوءاستفاده می کند . »
این تیزبینی در آن روزها واقعاً شگفت آور بود .
معاون تحقیقاتی [[شهید قندی ]] ـ وزیر پست و تلگراف ـ بودم. تلفن مشكوكی به من شد. گفتند: « شماره تلفن شما را داخل جیب یك راننده پیكان پیدا كرده اند . »
بعد از آخرین جلسه ای که در شادگان داشتیم، می خواستیم به آبادان برویم . من بودم و [[شهید کلاهدوز ]] و [[شهید نامجو]]. توی [[هلی کوپتر، کوپتر]]، از شدت سر و صدا حرف همدیگر را نمی شنیدیم . گوشی ارتباط با خلبان در دست [[شهید نامجو ]] بود .
بعد از مدتی ، در پایین دیدم عده ای دست تکان می دهند. آن قدر ارتفاعمان پایین بود که دیدیم چند نفر هم در آب شنا می کنند. به شهید نامجو گفتم الان کجاییم ؟
چند لحظه نقشه را نگاه کرد و به خلبان چیزی گفت .
دیدم سریع مسیر [[هلی کوپتر ]] عوض شد. عاقبت در حیاط یک مدرسه نشستیم . خدمه [[هلی کوپتر ]] رنگ از رخسارشان پریده بود. بعدها افراد ی که برای بردن ما به آبادان آمده بودند، گفتند که هلی کوپتر در خطوط دشمن و در تیررس آنها بوده است .
می گفتند مرتب به طرف شما تیراندازی می کردند. فهمیدم آن دست تکان دادنها برای این بوده است که همانجا فرود بیاییم . [[شهید کلاهدوز ]] می گفت: « این بار هم از خطر جستیم، معلوم نیست دفعه دیگر با هم باشیم یا نه . »
دفعه دیگر با هم بودند و با هم رفتند و من ماندم .
در گرما گرم مبارزه علیه طاغوت، هنگامی كه گروههای منافق ،كمونیستها و دیگر دست نشاندگان اجانب اقدام به غارت اسلحه و مهمات از پادگانها می كردند، هوشیارانه این توطئه را دریافت و تمام سعی خود را به كار بست تا تسلیحات پادگانها به وسیله آنها غارت نشود .
در نخستین روزهای پیروزی شنیدم كه اسلحه به دست گرفت و به [[حفاظت ]] از ستاد مشترك [[ارتش ]] پرداخت. وقتی ضرورت این كار را از او پرسیدم، گفت: « بعید نیست كه گروهكها، چپی ها و سلطنت طلبها بریزند و این مكان را به آتش بكشند و كل اطلاعات باقیمانده را از بین ببرند. من باید از اینها مراقبت كنم. فردای [[انقلاب ]] به این مدارك نیاز است . »
از اینكه می دیدم خردمندانه چشم به فردایی روشن دوخته ،تحسینش می كردم. عشق پاسداری داشت؛ فرق نمی كرد پاسداری از حال باشد یا آینده !
علاوه بر دقت در جزئیات امور ،نوعی وسعت دید جهانی هم داشت. می دانست كه آمریكا برای به شكست كشاندن [[انقلاب ]] به آب و آتش خواهد زد. بنابراین، همان اوایل برای مواجهه با جنگهای داخلی احتمالی ، پیشنهاد آموزشهای پارتیزانی را مطرح كرد. جزواتی هم در این زمینه تهیه كرده بود تا در آموزش افراد مورد استفاده قرار گیرد .
ی ك بار گفت :«احتمال دارد با جنگهای داخلی روبرو شویم ،مسلماً در جنگهای داخلی بافنون چریكی سروكار خواهیم داشت و آموزش آنها برای [[سپاه ]] ضرورت دارد .»
بعدها، دیدم [[غائله كردستان ]] و گنبد و به دنبال آنها درگیری خوزستان پیش آمد، برایم ثابت شد استدلال او صحیح بوده و نیروهای آموزش دیده در آن روزها بسیار موفق بودند .
شهید یوسف کلاهدوز
در مصرف بیت المال وسواس خاصی داشت. در آن روزها، سركوبی گروههای ضد [[انقلاب ]] كه در گوشه و كنار قد علم كرده بودند، باعث می شد خریدها با شتاب انجام شود. خاطرم هست، در یكی از جلسات وقتی لیست اقلام خریداری شده را نگاه كرد ،با دیدن بعضی از اقلام كه خرید آن ضروری نبود، برآشفته شد و با اعتراض گفت: « چه ضرورت دارد این چیزها از خارج خریداری شود و ارز مملكت صرف آنها بشود .»
شهید یوسف کلاهدوز
همه فرماندهان جمع شدیم و از كار شكنی های بنی صدر گله كردیم . در كمال بردباری گفت: «ما وظایفی داریم و باید به آنها عمل كنیم . الان ایشان از نظر قانونی رئیس جمهور مملكت است و شما تا جا یی كه خلاف شرع نیست باید به دستوراتش عمل كنید . »
او نه تنها بردبار بود، بلكه به قانون و [[ولایت فقیه ]] بسیار پایبند بودند .
همان روز، نیروها به او اعتراض كردند كه سلاح نداریم . جواب او را خوب به خاطر دارم. گفت: « قبول دارم كه شما تیر بار می خواهید، اما نداریم . ما كه نمی توانیم به خاطر كمبودها با انقلاب قهر كنیم . مشكل این است كه ما توان سی كیلو بار را داریم ولی سه هزار كیلو بار روی دوشمان گذاشته اند. تا كمر داریم باید بكشیم، وقتی كه كمرمان شكست ،دیگر تكلیف نداریم . اكنون كه توان داریم باید بكشیم . »