کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت، چهل و نه. فامیل دورشان با چند تا بچه قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند. نه جایی نه پولی. هفت هشت ماه پا پی صندوقدار مسجد لر زاده شده بود. میگفت: «بابا یه وام بدین به این بنده خدا. هیچی ندارد. لااقل یه سرپناهی پیدا کنه. گناه داره.» حاجی هم میگفت: «پسرجون! وام میخواهی، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق. همه را بدهکار کرد تا یکی خانهدار شد. <ref name="serajnet" />
*پوشش از حیا
چون شهر زیر بمباران دشمن قرار داشت، شب ها مجبور بودیم با چادر و مقنعه بخوابیم، کاملا پوشیده، که اگر نیمه شب شهر را بمباران کردند و جناره مان را از زیر آوار در آورند پوشیده باشیم.<ref> ستاره های بی نشان</ref>
*نماز پشت سر