ویرایش‌ها

شهید عباس بابایی

۶۱۸ بایت اضافه‌شده، ‏۲ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۸
/* خاطرات */
افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می‌کردند حرف می‌زدند، اما کار نمی‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌ای از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم [[شهید]] شد. او جزو همان خلبان‌هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی‌ها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی می‌گفت دیدم در دعای کمیل شانه‌هایش از گریه می‌لرزد و اشک می‌ریزد.
بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الآن در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.<ref>(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳)</ref>
 
*آرامش بعد نماز
یه روز که خسته از محل کار به خونه بر میگشتم دیدم بچه ها دعواشون شده و صداشون تا دم در میاد.
عباس که نمازش تموم شد، با عصبانیت گفتم:شما خونه ای و بچه ها آنقدر شلوغ می کنن؟
با مظلومیت خاصی معذرت خواهی کرد، بعد که آروم شدم.
فهمیدم بچه ها از نماز خوندن عباس سو استفاده کرده بودن و سرو صدا به راه انداخته بودن.<ref>
راز و نیاز شهدا ص 68 </ref>
*ورزش شبانه
از آن روز تا به حال اين گفته عباس بي اختيار در گوش من تكرار مي شود .
 
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
۳۳۲
ویرایش