ویرایشها
آخرین مسئولیت وی، قائم مقامی فرماندهی سپاه بود. شهید کلاهدوز در کنار این وظیفۀ حساس، در شورای عالی دفاع نیز نقش موثّری را بر عهده داشت. سرانجام، در روز هفتم مهر ماه 1360، هنگامی که با دیگر همرزمانش، با هواپیما از جبهههای جنوب بازمیگشت، بر اثر سانحة غمبار هوایی، به درجۀ رفیع شهادت رسید.
==آثار==
والسلام علی عباد الله الصالحین ، روح الله الموسوی الخمینی
==خاطرات مرتبط با شهید یوسف کلاهدوز==
گفتم: «خوب؛ دیگه بدتر ! »گفت: « همانطور که ما سردمان میشود ، دیگران هم سردشان میشود.» گفتم: «باز هم از این کارها کردی؟» بار اولش نبود که از این کارها میکرد. گفت: «داشتم میرفتم مدرسه . از پیچ که گذشتم ، منظرهای نظرم را جلب کرد. اول میخواستم بیتوجه از کنارش بگذرم، ولی چیزی به پاهایم اجازۀ حرکت نمیداد و مثل آهنربا مرا به طرف خود جذب میکرد . توی صورتش نگاه کردم، بیچاره صورتش از سرما کبود شده بود . خواستم از کنارش رد شوم، ولی نتوانستم ؛ نگاهی به من انداخت؛ جلو رفتم و بدون هیچ حرفی کتم را درآوردم و به او دادم .»
===من پشیمانم!===
خانۀ ما و آنها روبروی هم بود؛ یک روز ناهار را آنجا میخوردیم و یک روز اینجا. آن روز نوبت خانۀ ما بود. ناهار بود یا شام، یادم نیست. دیدم خانمش تنها آمده؛ همیشه با هم میآمدند. خانمش به نظر کمی دمق بود. پرسیدم: «چی شده ؟» چیزی نگفت؛ فهمیدیم که حتماً با یوسف حرفش شده است. بعد دیدم در میزنند. در را باز کردم؛ یوسف بود؛ روی یک کاغذ بزرگ نوشته بود: «من پشیمانم» و گرفته بود جلوی سینهاش. همه تا او را دیدند، زدند زیر خنده. خانمش هم خندید و جوّ خانه عوض شد. این راحتیاش در اقرار به خطا برایم خیلی جالب بود.
===تکلیف===
با زیرکی خود را در گارد جاویدان جا داده و کار را به جایی رسانده بود که میتوانست با اسلحۀ پر کنار شاه باشد. روزی یکی از دوستان گفت: «تو که اینقدر به این سرکردۀ فساد نزدیک شدهای ، چرا کارش را یکسره نمیکنی تا خیال همه راحت شود ؟» در جواب گفت: «بنا به تکلیف، خودم را تا اینجا رساندهام؛ هنوز تکلیف نشده است که چنین کاری بکنم. من دستور از آقا میگیرم . تا دستور ایشان نباشد، این کار را نمیکنم .»
===دخترم فاطمه===
وقتی دخترمان به دنیا آمد، خیلی خوشحال شد. از خوشحالی در پوست نمیگنجید. فرزند دختر را خیلی دوست داشت. از قبل میگفت: «خدا انشاءالله دختری به ما بدهد و اسمش را بگذاریم فاطمه» موقع اسم گذاری، با این اسم مخالف بودم. گفتم: «خواهرتان اسمش فاطمه است و هر دو میشوند "فاطمه کلاهدوز".» هر چه گفتیم، قبول نمیکرد. میگفت: «او فاطمه کلاهدوز فرزند حسن است و این فاطمه کلاهدوز فرزند یوسف.» در زندگی هم الگویش ائمّة معصومین علیهم السّلام بودند.
===کشف یک توطئه===
معاون تحقیقاتی شهید قندی ، وزیر پست و تلگراف ، بودم. تلفن مشکوکی به من شد؛ گفتند: «شماره تلفن شما را داخل جیب یک رانندۀ پیکان پیدا کردهاند .» درست عصر روز فاجعۀ هفتم تیر بود. عصبانی بودم و پشت گوشی داد زدم: «شماره تلفن من جیب چه کسی بوده ؟شما از کجا تماس میگیرید؟» گفتند: «از کمیتۀ نارمک هستیم؛ در خانه باشید و جایی هم نروید.» فوری گوشی را گذاشتم. یک لحظه به فکر فرورفتم و پیش خودم گفتم: «یعنی چه ؟ شماره تلفن مرا در جیب یک راننده پیدا کردهاند ؟!» با کلاهدوز تماس گرفتم و جریان را گفتم. گفت: «سریع برو کلانتری . آنجا باش تا من هم بیایم .» رفتم کلانتری یوسف آباد. از آنجا با کمیتۀ نارمک تماس گرفتند؛ معلوم شد چنین چیزی نبوده و دروغ میگفتهاند. بعدها فهمیدم که موضوع، طرح آدمربایی از سوی منافقین بوده است. خدا رحمت کند کلاهدوز را! اگر همانجا به ذهنش نمیرسید که توطئه است، معلوم نبود چه پیش میآمد.
===قرآن، سلاح، برگ زیتون===
3 ـ برگ زیتون، نشانة صلح …
سپس آرم را به تأیید شهید بهشتی رساندیم. به این ترتیب، نام و آرم سپاه چیزی شد که امروز هست. چنین دقّت نظری در آن روزگار، حکایت از وسعت نظر کلاهدوز داشت.
===نگاه به آینده===
علاوه بر دقت در جزئیات امور، نوعی وسعت دید جهانی هم داشت. میدانست که آمریکا برای شکست دادن انقلاب، به آب و آتش خواهد زد؛ بنابراین، همان اوایل برای مواجهه با جنگهای داخلی احتمالی، پیشنهاد آموزشهای پارتیزانی را مطرح کرد. جزواتی هم در این زمینه تهیه کرده بود تا در آموزش افراد مورد استفاده قرار گیرد. یک بار گفت:«احتمال دارد با جنگهای داخلی روبرو شویم؛ مسلماً در جنگهای داخلی با فنون چریکی سروکار خواهیم داشت و آموزش آنها برای سپاه ضرورت دارد.» بعدها، دیدم غائلۀ کردستان و گنبد و به دنبال آنها درگیری خوزستان پیش آمد. برایم ثابت شد که استدلال او صحیح بوده و نیروهای آموزشدیده در آن روزها بسیار موفق بودند.
===بیتالمال===
در مصرف بیتالمال وسواس خاصّی داشت. در آن روزها، سرکوبی گروههای ضد انقلاب که در گوشه و کنار قد علم کرده بودند، باعث میشد خریدها با شتاب انجام شود. خاطرم هست در یکی از جلسات، وقتی فهرست اقلام خریداری شده را نگاه کرد، با دیدن بعضی از اقلام که خرید آن ضروری نبود، برآشفته شد و با اعتراض گفت: «چه ضرورت دارد این چیزها از خارج خریداری شود و ارز مملکت صرف آنها بشود؟»
===محافظ===
بعد از اینکه یکی از بچهها را زیر پل حافظ ترور کردند، تصمیم گرفتیم تا ماشین بنز را بدهیم به آقای کلاهدوز تا دیگر با پیکان رفت و آمد نکند. یک روز رفتیم سوئیچ پیکان را برداشتیم و سوئیچ بنز را جای آن گذاشتیم تا با بنز برود؛ به امید آن که با بنز میرود، عصر کمی دیرتر رفتم تا او رفته باشد. آمدم کشو را باز کردم؛ دیدم سوئیچ بنز را گذاشته و پیکان را برده است. وقتی که به او میگفتیم چرا این کار را میکند، میگفت: «استفاده از این امکانات ، هزینۀ زیادی دارد که من خود را واجد این نمیدانم که چنین هزینهای را به گردن دولت و ملت بگذارم. این وسایل تنها باید در دست تعدادی از افراد که پستهای کلیدی دارند باشد ؛ آنهایی که مسئولین درجه اوّل مملکتی هستند .»
===خوراک ساده===
یک شب منزل بنیصدر دعوت شده بودیم برای شام؛ راجع به برنامههای کاری و سپاه صحبت بود. کلاهدوز هم آمده بود. بعد از این که از آنجا خارج شدیم، دیدم ناراحت است. گفتم: «چی شده، آقای کلاهدوز !؟» گفت: «از این که آقای بنیصدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم . الآن زمانی نیست که چند نوع غذای متفاوت در سفره بچینیم .» به غذا زیاد اهمیت نمیداد. گاهی شبها دور هم جمع میشدیم و بیشتر وقتها غذا خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت. ولی صفای او چنان این خوراک را لذیذ میکرد که همه از خوردن آن لذت میبردند.
===مسئولیت===
هیچ وقت نشنیدم در منزل صحبت از کارش بکند. شاید باورش مشکل باشد؛ ولی وقتی شهید شد، حتی نمیدانستم چه سمتی داشته است. وقتی هم برای ثبت نام بچهها به مدرسه رفته بود و از شغلش پرسیده بودند، گفته بود: پاسدار ! تازه بعد از شهادتش بود که فهمیدیم قائم مقام سپاه پاسداران بوده است.
===راز و نیاز===
یک شب در ستاد مرکزی سپاه نگهبان بودم. رفتم به ساختمانها سرکشی کنم. به نمازخانه رسیدم؛دیدم در کنجی خلوت و تاریک، کسی دستهایش به طرف آسمان بلند است و شانههایش از گریه میلرزد. کنجکاو شدم ببینم چه کسی است. جلو رفتم؛ دیدم کلاهدوز است که غرق در راز و نیاز با معبود خود است.
===حق و باطل===
از رفتارش خوشم آمده بود. واقعاً روی من اثر گذاشته بود. در اوّلین انتخابات ریاست جمهوری، کاندیداهای اصلی دو نفر بودند. یک روز صحبت میکردیم؛ کلاهدوز گفت: «من به بنیصدر رأی نمیدهم .» برایم عجیب بود. پرسیدم: «چرا ؟» تحلیل زیبایی داشت. میگفت: «اگر یادت باشد، بنیصدر تا یک روز مانده به مهلت ثبتنام ، خودش را نامزد نکرد ؛ تا این که رفت خدمت حضرت امام (ره) و همین که آمد بیرون، گفت: «من هم خود را نامزد میکنم.» به نظرم کاسهای زیر نیم کاسه است . حتماً میخواسته با زبان بی زبانی به مردم وانمود کند برنامههایی داشته که حضرت امام(ره) تأیید کرده است . او از ملاقات با امام سوءاستفاده میکند .» این تیزبینی در آن روزها واقعاً شگفتآور بود. در هر گوشۀ مملکت، دستهها و گروهها مثل قارچ روییده بودند. به کلاهدوز گفتم: «خیلی نگرانم. به نظر تو، این منافقین همان خوارج نیستند ؟» لبخندی زد و گفت: «نه ، خوارج صدر اسلام همین منافقین بودند . اینها باطلند ، اما خوارج اصلی بعدها میآیند .» در صحبتهایی که داشتیم، معلوم بود از تاریخ اسلام و انشعاباتی که در صدر اسلام پدید آمد، اطلاعات خوبی دارد. میزان تشخیص حقّ و باطل را به دست آورده بود.
<ref>[http://%20haleh103.htm سایت نرم افزارشاهد]</ref>