[[کلت]] [[عراقی]]
به خاطر طراحی نقشه فرار، من را پیش فرمانده اردوگاه بردند. یکی از افسرها من را بازجویی کرد، بعد کلتش را به طرفم نشانه گرفت و گفت «بگو دینار عراقی رو چه طور به دست آوردی و گرنه می کشمت .»
از این کارش خنده ام گرفت. با عصبانیت پرسید:«چرا می خندی» گفتم«[[ضامن]] [[گفتم«ضامن کلت]] رو نکشیده ای، آن وقت من رو تهدید به کشتن می کنی ».
به کلت که نگاه کرد دید ضامنه. بیشتر عصبانی شد و گفت «کلتای عراقی، با ضامن و بی [[ضامن]] [[شلیک]] می کنن ».
راوی:بهزاد همت پور
کلاه گربه
یک روز، گربه ای آمد توی [[اردوگاه]]. یکی از بچه ها، آن را گرفت و برد داخل اتاق. یک کلاه نظامی مثل کلاه [[سرباز]]های سربازهای عراقی ، اندازه سر گربه دوخت و گذاشت سرش. هنگامی که نگهبان می خواست از پشت پنجره رد شود، گربه را ول کرد جلوی پایش . نگهبان که جا خورده بود مدتی به گربه نگاه کرد، بعد رفت که بگیردش . گربه از ترس فرار کرد. نگهبان، داد زد بقیه هم آمدند و افتادند دنبال گربه. یکی از نگهبان ها داد می زد«بگیرینش، بگیرینش، این کلاه، شرف ماست. اون رو از سر گربه بردارین» . آنها می دویدند، گربه می دوید . بیچاره ها یک ساعت دنبالش دویدند تا گرفتندش. بچه ها، به این صحنه نگاه می کردند و می خندیدند .
راوی :نعمت الله پورمحمدی
موشک جواب موشک
مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسان های گناهکار به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسئول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذلّه شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هرچی مهمات داشتند سر مایِ بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی [[عراقی]] ها هم دست به مقابله زدند و آنها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسئول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار«کربلا کربلا ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند. مسئول تبلیغات رویش کم شد و کاسه و کوزه اش را جمع کرد و رفت .
رفاقت به سبک تانک، صفحه:18
آبروی ما رو بردین
مقر آموزش نظامی بودیم!بعد از عملیات [[کربلای پنج]]، پنج، جغله های جهادو بردن برای آموزش نظامی .
گفتند: لازمه. چهارمین شب آموزشی بود. گفته بودند که امشب، شب سختی داریم. شاممونو خوردیم. کفشامونو گذاشتیم زیر پتوها و به کیف خوابیدیم. ساعت دو نصف شب بود که [[پاسدارا]] با یه سر و صدای عجیب و غریبی ریختند داخل سالن. هر چه [[گاز اشک آور]] داشتند زدند و هر چه تیر مشقی بود [[شلیک]] کردند؛ اما کسی ککش هم نگزید .
این قدر گلوله ی خمپاره و کاتیوشا دورمون خورده بود که چشم و دلمون از این چیزها پر شده بود. دیدند فایده ای نداره، شروع کردند به داد زدن: «برادر بلند شو! پاشو!، فایده ای نکرد. حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچه ها. شروع کردند بچه ها رو زدن و از تخت انداختنشون پایین و هلشان دادن بیرون. منصور داد زد: «چرا می زنید؟! چرا هل می دید؟ !»
یکی شون داد زد: «خب! بروید بیرون! آبرومونو بردید. یعنی اومدین [[آموزش نظامی]]!!». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از [[پاسدارا]]، پاسدارا، رو به دیگران کرد، در حالی که می خندید گفت: «فایده ای نداره، بریم. اینا آدم بشو نیستند». و آن ها رفتند و ما تا صبح خندیدم .
راوی: محسن صالحی حاجی آبادی
مقر آموزش نظامی بودیم !بعد از عملیات کربلای پنج، جغله های جهادو بردن برای آموزش نظامی .
گفتند : لازمه. چهارمین شب آموزشی بود. گفته بودند که امشب، شب سختی داریم . شاممونو خوردیم . کفشامونو گذاشتیم زیر پتوها و به کیف خوابیدیم . ساعت دو نصف شب بود که [[پاسدارا]] با یه سر و صدای عجیب و غریبی ریختند داخل سالن. هر چه گاز اشک آور داشتند زدند و هر چه تیر مشقی بود شلیک کردند؛ اما کسی ککش هم نگزید .
اینقدر [[گلوله]] ی [[خمپاره]] و [[کاتیوشا]] دورمون خورده بود که چشم و دلمون از ا ین چیزها پر شده بود. دیدند فایده ای نداره، شروع کردند به داد زدن: «برادر بلند شو! پاشو!، فایده ای نکرد. حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچه ها. شروع کردند بچه ها رو زدن و از تخت انداخت نشون پایین و هلشان دادن بیرون . منصور داد زد: «چرا می زنید؟ ! چرا هل می دید؟ !»
یکیشون داد زد: «خب! بروید بیرون ! آبرومونو بردید . یعنی اومدین [[آموزش نظامی]] !!». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از [[پاسدار]]ا، پاسدارا، رو به دیگران کرد، در حال ی که می خندید گفت: «فایده ای نداره، بریم . اینا آدم بشو نیستند» . و آن ها رفتند و ما تا صبح خندیدم .
راوی : محسن صالحی حاجی آبادی
راوی : محسن صالحی حاجی آبادی
فلش کارت جغله های [[جهاد]]
موضوع : اجتماعی ، طنز
شلمچه بودیم !
شیخ مهدی می خواست آموزشِ پرتابِ [[نارنجک]] بده. گفت: « بچه ها خوب نگاه کنید . محمد! حواست اینجا باشه. احمد! این جوری نارنجکو پرتاب می کنند. خوب نگاه کنید تا خوب یاد بگیرید . خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنید . من توی [[پادگان]] بهترین [[نارنجک]] زن بودم. اول، دستتون رو می ذارین اینجا . »
بعد شیخ مهدی ضامنو کشید و گفت: « حالا اگه ضامنو رها کنم، در عرض چند ثانیه منفجر میشه.» داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد:« آهای شیخ مهدی ! چیکار می کنی ؟» شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک و پرت کرد. نارنجک رفت و افتاد رو سرِ خاکریز . بچه ها صاف ایستاده بودند و هاج و واج [[نارنجک]] و نگاه می کردند که حاجی داد زد: « بخواب برادر! بخواب!» انگار همه رو برق بگیره . هیچکس از جاش تکان نخورد .
چند ثانیه گذشت. همه زُل زده بودند به سرِ خاکریز؛ که [[نارنجک]]، نارنجک، قِل خوردو رفت اون طرفِ خاکریز و منفجر شد. شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت: « هان! یاد گرفتید ! دیدید چه راحت بود!» فرمانده خواست داد بزند سرش که یه دفعه ای صدایی از پشت خاکریز اومد که می گفت: « الله اکبر! الموت لِصدّام!» بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟ دیدند یه عراقی ای ، زخمی شده و به خودش می پیچه .
شیخ مهدی عراقی رو که دید، داد زد:« حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست؟ ! ببینید چیکار کردم !»