شهید غلام عباس حکمتی
==زندگینامه :==
شهید غلامعباس حکمتی در 15 ماه حاجیان، ذی حجه 1340 در خانواده متوسطی در شهرستان فسا پا به عرصه حیات گذاشت.
از همان کودکی نور خدايی در وجود عزیزش می درخشید. از وقتی که می توانست حرف بزند و راه برود تلاش می کرد و نتیجه زحمات خود را به دیگران می بخشید. از سن 5 سالگی به شاگردی مشغول شد. حتی پدرش که مغازه داشت آنجا می ایستاد و می گفت: من دوست دارم که برای دیگران کار کنم و پول هایش را جدا در قلکي می ریخت.
بار آخر که به مرخصی آمد رفتار و کردارش به کلی عوض شده بود از همه خداحافظی کرد یک روز جلو آيینه ایستاده بود و به مادرش گفت: مادر! ناراحت نشو و چيزی است که برای همه پیش می آید و تو هم مادر شهید می شوی. این دفعه خیلی خوشحال بود، وجودش سرشار از عشق و علاقه به شهادت و حضرت امام خميني بود. وقتی امام در تلویزیون سخنرانی می فرمودند: سراپا گوش بود و همیشه می گفت: دلم می خواهد یک بار هم که شده به دیار امام بروم.
==خاطرات :=====خاطره اول (از زبان خانواده شهيد):===
یک روز شهید غلامعباس به همراه تعدادی از سربازان پادگان برای خرید سوغات به بازار اهواز رفته بود. پس از خرید، یکی از سربازان گفته بود، اگر من هم پول داشتم، برای خانواده ام هدیه می خریدم و پست می کردم.
شهید از این موضوع اطلاع پیدا کرد و بدون این که آن سرباز بفهمد هدایایی برای خانواده آن سرباز خرید، و به اسم سرباز برای خانواده اش پست کرد و با این کار مصداق انفاق در راه خدا را نشان داد و این یکی از اخلاق خوب و پسندیده غلامعباس بود. او همیشه در کار خیر شرکت می کرد و تا توان داشت به همه کمک و ياري می رساند.
===خاطره (دوم) از زبان مادر شهيد:===
اطلاع شهید از شهادتش
در آخرین مرخصی قبل از شهادتش غلامعباس که کم کم آماده رفتن به جبهه می شد روزی کنارم آمد و گفت: مادر! راستی داری مادر شهید مي شوي!!
===خاطره سوم (از زبان خانواده شهيد):===
غلامعباس در آخرین مرخصی به دیدن خواهرش رفت که به او خیلی علاقه داشت و آن ایام زمانی بود که خواهرش تازه به خانه بخت رفته بود و هر وقت به دیدن خواهرش می رفت و برایش سوغاتی می برد.
در آخرین مرخصی وقتی به دیدن خواهرش رفت، نیز هدیه ای برایش آورده بود. ولی این بار هدیه اش یک چادر سیاه بود خواهرش از او سوال می کند، چرا چادر سیاه برایم سوغات آورده ای؟ گفت: خواهرجان! ان شاء الله همین چادر را می پوشی و بر سر مزارم در امامزاده حسن (عليه السلام) می آیی.
==وصیت نامه :==
بسم الله الرحمن الرحیم
و لاتحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون؛
التماس دعا
==نامه ها== ===نامه شهید خطاب به پدر و مادرش:===
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند درود فرست بر محمد و آل محمد و به برکت نام مقدست مرا در زمره شهدا قرار ده. پدر و مادر عزیزم! می دانم زمانی که نوشته هایم را می خوانید من در بین شما نیستم. ولی به خاطر تمام زحماتتان از شما سپاسگذارم. ای مادر! که مرا با رنج فراوان بزرگ کردی، بدون شک تو جزاي خود را از خدای بزرگ خواهی گرفت و اگر من سعادت شهادت را پیدا کردم ناراحت نباش زیرا تو امانت خود را به بهترین نحو به صاحبش برگرداندی و از این رو در برابر پروردگارت سربلند خواهی بود. من راه خدا را پیدا کردم و از این بابت بسیار خشنودم.