اولین باری که زخمی شد او را به بیمارستان بردند وقتی به ما خبر زخمی شدن او را دادند خیلی ناراحت شدیم برای دیدن ایشان به بیمارستان رفتیم در بین راه خواهر کوچکترفکر کرد که محمود شهید شده خیلی بی تابی می کرد ومی گفت : من طاقت شهید شدن محمود راندارم در بیمارستان وقتی به اتاق وارد شدیم او نشسته بود خیلی خوشحال شدیم به شوخی گفتم : آبجی می گوید من نمی خواهم که محمود شهیدشود من طاقت دین جنازه ی او را ندارم محمود گفت : عجب خواهری! من را بگو که آنقدرشما را دعوت به صبر کردم به این زودی جا زدین من خندیدم گفتم : نه گفت : یک چیزی را می گویم حالا که شما از جنازه ی من می ترسید و وحشت دارید جنازه ی من هیچ وقت نمی آید و شما نمی بینید گفتم : شما همیشه غیب می گویید خندیدو گفت : من از حضرت فاطمه زهرا (س) خواستم که جنازه ی من مفقود باشد.
یک شب خواب دیدم که درمکه هستیم و خانه خدا را طواف می کنم ناگهان هفت جنازه را در همانجا کنار هم گذاشتند یک نفر که کنار من بود گفت: حاج آقا این جنازه متعلق به شماست و او را بردار گفتم : محمود که درجبهه است و او که شهید نشده که جنازه او باشد ومن بردارم باز دو مرتبه گفت به شما می گویم که این جنازه را بردار جنازه نزدیک چاه زمزم بود ومن به اصرارا آن فرد دستم را زیر جنازه گذاشتم و بلندش کردم و به سمت گل دسته بردم وقتی دستهایم را به سوی آسمان بالا بردم یک وقت دیدم جنازه به سوی آسمان پرید و من هم به دنبالش از پله ها به بالای پشت بام خانه خدا رفتم وگفتم : کجا داری می روی؟ هیچی نگفت و آنقدر رفت رفت تا از جلوی چشمم ناپدید شد در همان لحظه گنبد و بارگاهی را دیدم و جنازه باز دوباره آهسته و آهسته به پایین آمد و به داخل آن گنبد رفت پرسیدم این بارگاه چه کسی است ؟ آن مرد گفت : مگر نمی دانستی گفتم : نه گفت : حرم ابوالفضل (ع) است و در همان لحظه از خواب بیدار شدم و خانمم را بیدار کردم و گفتم : محمود شهید شده و خوابم را برایش تعریف کردم .سایت یاران رضا
منبع
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4520
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4520 سایت یاران رضا]</ref>