شهید محمود بیاری: تفاوت بین نسخهها
Bahrakani98 (بحث | مشارکتها) |
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۰۷: | سطر ۱۰۷: | ||
اولین باری که زخمی شد او را به بیمارستان بردند وقتی به ما خبر زخمی شدن او را دادند خیلی ناراحت شدیم برای دیدن ایشان به بیمارستان رفتیم در بین راه خواهر کوچکترفکر کرد که محمود شهید شده خیلی بی تابی می کرد ومی گفت : من طاقت شهید شدن محمود راندارم در بیمارستان وقتی به اتاق وارد شدیم او نشسته بود خیلی خوشحال شدیم به شوخی گفتم : آبجی می گوید من نمی خواهم که محمود شهیدشود من طاقت دین جنازه ی او را ندارم محمود گفت : عجب خواهری! من را بگو که آنقدرشما را دعوت به صبر کردم به این زودی جا زدین من خندیدم گفتم : نه گفت : یک چیزی را می گویم حالا که شما از جنازه ی من می ترسید و وحشت دارید جنازه ی من هیچ وقت نمی آید و شما نمی بینید گفتم : شما همیشه غیب می گویید خندیدو گفت : من از حضرت فاطمه زهرا (س) خواستم که جنازه ی من مفقود باشد. | اولین باری که زخمی شد او را به بیمارستان بردند وقتی به ما خبر زخمی شدن او را دادند خیلی ناراحت شدیم برای دیدن ایشان به بیمارستان رفتیم در بین راه خواهر کوچکترفکر کرد که محمود شهید شده خیلی بی تابی می کرد ومی گفت : من طاقت شهید شدن محمود راندارم در بیمارستان وقتی به اتاق وارد شدیم او نشسته بود خیلی خوشحال شدیم به شوخی گفتم : آبجی می گوید من نمی خواهم که محمود شهیدشود من طاقت دین جنازه ی او را ندارم محمود گفت : عجب خواهری! من را بگو که آنقدرشما را دعوت به صبر کردم به این زودی جا زدین من خندیدم گفتم : نه گفت : یک چیزی را می گویم حالا که شما از جنازه ی من می ترسید و وحشت دارید جنازه ی من هیچ وقت نمی آید و شما نمی بینید گفتم : شما همیشه غیب می گویید خندیدو گفت : من از حضرت فاطمه زهرا (س) خواستم که جنازه ی من مفقود باشد. | ||
یک شب خواب دیدم که درمکه هستیم و خانه خدا را طواف می کنم ناگهان هفت جنازه را در همانجا کنار هم گذاشتند یک نفر که کنار من بود گفت: حاج آقا این جنازه متعلق به شماست و او را بردار گفتم : محمود که درجبهه است و او که شهید نشده که جنازه او باشد ومن بردارم باز دو مرتبه گفت به شما می گویم که این جنازه را بردار جنازه نزدیک چاه زمزم بود ومن به اصرارا آن فرد دستم را زیر جنازه گذاشتم و بلندش کردم و به سمت گل دسته بردم وقتی دستهایم را به سوی آسمان بالا بردم یک وقت دیدم جنازه به سوی آسمان پرید و من هم به دنبالش از پله ها به بالای پشت بام خانه خدا رفتم وگفتم : کجا داری می روی؟ هیچی نگفت و آنقدر رفت رفت تا از جلوی چشمم ناپدید شد در همان لحظه گنبد و بارگاهی را دیدم و جنازه باز دوباره آهسته و آهسته به پایین آمد و به داخل آن گنبد رفت پرسیدم این بارگاه چه کسی است ؟ آن مرد گفت : مگر نمی دانستی گفتم : نه گفت : حرم ابوالفضل (ع) است و در همان لحظه از خواب بیدار شدم و خانمم را بیدار کردم و گفتم : محمود شهید شده و خوابم را برایش تعریف کردم .سایت یاران رضا | یک شب خواب دیدم که درمکه هستیم و خانه خدا را طواف می کنم ناگهان هفت جنازه را در همانجا کنار هم گذاشتند یک نفر که کنار من بود گفت: حاج آقا این جنازه متعلق به شماست و او را بردار گفتم : محمود که درجبهه است و او که شهید نشده که جنازه او باشد ومن بردارم باز دو مرتبه گفت به شما می گویم که این جنازه را بردار جنازه نزدیک چاه زمزم بود ومن به اصرارا آن فرد دستم را زیر جنازه گذاشتم و بلندش کردم و به سمت گل دسته بردم وقتی دستهایم را به سوی آسمان بالا بردم یک وقت دیدم جنازه به سوی آسمان پرید و من هم به دنبالش از پله ها به بالای پشت بام خانه خدا رفتم وگفتم : کجا داری می روی؟ هیچی نگفت و آنقدر رفت رفت تا از جلوی چشمم ناپدید شد در همان لحظه گنبد و بارگاهی را دیدم و جنازه باز دوباره آهسته و آهسته به پایین آمد و به داخل آن گنبد رفت پرسیدم این بارگاه چه کسی است ؟ آن مرد گفت : مگر نمی دانستی گفتم : نه گفت : حرم ابوالفضل (ع) است و در همان لحظه از خواب بیدار شدم و خانمم را بیدار کردم و گفتم : محمود شهید شده و خوابم را برایش تعریف کردم .سایت یاران رضا | ||
| + | منبع | ||
| − | |||
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4520 سایت یاران رضا]</ref> | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4520 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
نسخهٔ ۱۴ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۸
تاریخ تولد : 1341/07/15 نام : محمود محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : بیاری تاریخ شهادت : 1362/12/09 نام پدر : محمد مکان شهادت : هورالهویزه تحصیلات : دبیرستانی منطقه شهادت : منطقه عملیاتی بدر شغل : جهادگر یگان خدمتی : تیپ21امامرضا - گردان تخریب گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشتشهدا
زندگینامه
محمود بیاری فرزند محمد در تاریخ 17/5/1341 در شهرستان سبزوار به دنیا آمد. او دوران کودکی را در کنار پدر و مادرش گذراند. پس از این دوران به دبستان راه یافت. با اتمام دوران ابتدایی وارد دبیرستان شد و تحصیلات خود را تا سوم دبیرستان ادامه داد و بعد از آن ترک تحصیل نمود.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و تشکیل نهادهای انقلابی، محمود بیاری در تاریخ 1/12/1358 به عنوان نیروی رسمی به جهادسازندگی پیوست و به صورت مستمر با این نهاد همکاری داشت. او پس از آغاز جنگ تحمیلی در بهمنماه سال 1359 با کسب اجازه از مسئولین جهادسازندگی از طریق بسیج آموزشهای نظامی را فرا گرفت و از شهرستان سبزوار به جبهه اعزام شد. وی تا زمان عملیات خیبر به طور مکرر به جبهه میرفت و در یکی از عملیاتها از ناحیهی پا به سختی مجروح گردید.
محمود در طول مدت خدمت در جهادسازندگی مسئولیتهای کمیتهی فرهنگی و ستاد پشتیبانی را بر عهده داشت و در جبهه نیز مسئول آموزش تخریب تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) بود.
وی در عملیات خیبر بعد از پیشروی در داخل خاک عراق، در آن سوی هورالهویزه نزدیک شهر القرنه عراق پس از ستیز و مقاومتهای دلیرانه در تاریخ 9/12/1362 در سنّ 21 سالگی به شهادت رسید.
پس از شهادت بیاری، پیکرش مفقود گردید و او در زمرهی مفقودان جنگ تحمیلی قرار گرفت.
چند وقت پیش نتیجه وب گردیمون پیدا کردن وبلاگ گردان یاسین و نوشته های آقای علیرضا دلبریان بود که روایت های جالبی مینویسن .اینم چند نوشته از زبان ایشون
- کنترل نگاه :
محمود بیاری بچه ی سبزواراز فرمانده هان واحد تخریب لشکر21 امام رضا علیه سلام
او را عارف تخریب می گفتند،شجاع،مدیر و اهل فکر بود
قرارگاه تخریب نزدیک شهر اهواز،پشت کارخانه ی خانه سازی بود،بچه ها گاهی برای انجام امور شخصی ،تلفن زدن به خانه،خرید وسایل و....مرخصی به اهواز می رفتند. علی رغم اینکه اهواز در چند کیلومتری جبهه ها بود ودیوار به دیوارمیدان رزم و در معرض هر خطر(بمباران،توپ ،موشک) از سوی دشمن بود ومردمش جنگ را با تمام وجود لمس میکردند وشاهد صحنه های مظلومانه شهادت ها بودند، اما باورکنید، در همون شرایط بعضی نسبت به حجابشان غافل بودند.
حرف بی اساسی که بعضی برای صدور مجوز گناه میگن:اون زمان همه خوب بودن،فرشته ملائکه توی خیابونا رژه میرفتند،گناه نبود وهمه پاک پاک بودن....!ولی الان....
البته این حرفارو به ما نمیگن که هم اون زمان رو دیدیم، هم این زمان رو...
محمود بیاری، در خصوص گناه چشم چرانی به بچه ها میگفت: دارید میرید مرخصی توی شهر،مواظب چشماتون باشین،چشم دریچه ی دله،ظرف دل رو کثیف نکنید،که گناه نکردن، آسانتر از توبه کردنه،چشم چرانی فکرتون رو آلوده میکنه ،میدونید:
هرکس یک نگاه با نیت گناه به نامحرم بیندازه،شش ماه شهادتش به تاخیر می افته !
من نمیدانم این معیار را محمود از کجا آورده بود،ولی بچه ها مراقب نگاهشان بودند،بعضی هم اگه کار مهمی توی شهر نداشتن از خیر مرخصی می گذشتند.
همانها که از نگاه حرام گذشتند،شب عملیات توانستند،از معابر میدان مین بگذرند واز دل تاریکی به روشنایی ابدی برسند.
محمود یکی از آنهابود که در عملیات خیبر طعم شیرین ترک گناه را چشید وآسمانی شد.....
این مسیر نورانی منحصر به زمان و مکان نیست وهمیشه در زندگی ما جریان داردوآنها که میخواهند به خدا برسند،باید از این معبر بسلامت بگذرند!
- منبع
مطلب روزنامه شهرآرا درباره جلسه بزرگداشت سردار شهید محمود بیاری
جلسه ماهانه هیئت فرهنگیمذهبی شهدای تخریب لشگر٢١ امامرضا(ع)و یادبود شهیدان محمود بیاری و سید حامد مسکون در مسجد توفیق برگزار شد.
در این مراسم، ابتدا آزاده حسنزهانی در سخنانی گفت: شهید محمود بیاری اهل سبزوار بود. او به گردن همه بچههای جبهه حق دارد. محمود از بازماندگان شهدای هویزه بود. پایش مجروح و همیشه از آن خونابه بیرون میزد. او ناراحت بود از اینکه از قافله شهدای هویزه عقب مانده است.
وی افزود: سال٦٢ با توجه به وضعیتی که تیپ داشت، بنا شد گردان ویژه تشکیل شود. گردان را در اردوگاه شهید حیدری مستقر کردند و مشغول آموزش شدند. فرمانده گردان، شهید محمود بیاری و معاونش، شهید جواد محدثیفر بود.
وی خاطرنشان کرد: شهید بیاری دفتری داشت که در آن از همه افراد حلالیت و قول شفاعت میگرفت. این رضایت و قول را هم بهصورت کتبی میگرفت و در دفترش ثبت میکرد. از آنها امضا میگرفت و در این کار پشتکار داشت.
حسنزهانی گفت: او با اصرار از فرمانده تخریب اجازه شرکت در عملیات خیبر را گرفت و با اینکه مجروح بود، پیش رحمانی رفت. من به حال او غبطه خوردم. او همراه نیروها رفت و دیگر ایشان را ندیدم. من مجروح شدم و در سنگری مانده بودم و همانجا بهدست دشمن اسیر شدم.
وی افزود: عراقیها با هلهله و شادی آمده بودند تا خاکریز ما را پاکسازی کنند. محمود بلند میشود و با تیربار به دشمن حمله میکند. عدهای از بعثیان را میکشد و عدهای دیگر را مجروح میکند. عاقبت عراقیها نارنجکی را درون سنگر میاندازند و محمود خودش را برروی نارنجک میاندازد و به شهادت میرسد.
شهید محمود بیاری، از همه نظر سرآمد تمام شهدا بود
در ادامه این مراسم علیرضا یوسفیبایگی نیز گفت: شهدا هرکدام در شاخهای سرآمد هستند، اما شهید محمود بیاری از همه نظر سرآمد بود. او قبل از آنکه در منطقه هویزه مجروح و جانباز شود، از فرماندهان شجاع کردستان بود. روزهای زیادی را در نبرد با کومله و دموکرات سپری کرده بود.
وی افزود: او در مباحث فرهنگی هم یک انسان تمامکمال و روحانی بود. محمود در منطقه کنجانچم و قبل از عملیات والفجر٣، برای بچهها کلاس عقیدتی گذاشت. عنوان کلاس، اسامی قیامت بود. از روی قرآن توضیح میداد و همه سرکلاس او اشک میریختند. او بسیار جذاب و فصیح صحبت میکرد.
وی خاطرنشان کرد: قبل از عملیات خیبر گروهی به جبهه آمدند که بسیار شر و در خط جنگ و جبهه نبودند. آن موقع قالیباف، فرمانده تیپ بود. از میان آنهمه نیروی کادر، شهید محمود بیاری را انتخاب کرد و فرمانده گردان نیروهای جدید شد. او در مدت یکماه تمام بچهها را تبدیل به یک رزمنده تمامعیار و آماده برای شهادت کرد.
یوسفیبایگی در ادامه گفت: او در تفریح و مزاج هم سرآمد بود. در جمع بچهها با شور و نشاط و شعف بود. برروی قرآن بسیار تدبر میکرد و معمولا شوخیها را با الفاظ قرآنی پاسخ میداد. به مشهد آمدیم و با هم به حرم مطهر رضوی رفتیم. او بدون آنکه زیارتنامه بخواند، شروع به ریختن اشک کرد که این، نشان از دل رئوف او داشت.
علی بیاری، برادر شهید محمود بیاری هم در سخنانی افزود: محمود کوچکتر از من بود و فقط دوران کودکی او را به یاد دارم. او صدای زیبایی داشت و در بخش دکلمه در استان خراسان اول شد. او قبل از انقلاب به اردوی رامسر دعوت شد و به آنجا رفت.
وی خاطرنشان کرد: روز دوم اردو، از رامسر زنگ زد که جای من اینجا نیست و من میخواهم برگردم. او از رامسر برگشت و از همان دوره نوجوانی نشان داد که راهش با دیگران متفاوت است. محمود در کتابخانه مسجد محل هم فعالیت داشت و در مدرسه مسئول کتابخانه بود.
خاطرات
یادم است محمود بیاری در بیمارستان قائم یا امام رضا (ع) مشهد که بستری بودند ما به عیادت ایشان رفتیم با وجود درد زیادی که داشتند قسمتی از پایشان استخوان وکف پا از بین رفته بود کماکان خنده بر لبشان بود. چند نفری از بچه های کتابخانه محلشان که از دوستداران ایشان بودند به واسطه اخلاقیات ایشان جذب شده بودند. کماکان در بیمارستان آن بچه ها مراقبت دائمی از ایشان را با وجود کادر پرستاری به صورت نوبتی انجام می دادند ولحظه ای نمی گذاشتند که تنها بماند علیرغم این که خود ایشان قلبا مایل به انجام این کار نبود. در یک زیارت عاشورا بود محمود بیاری آن قدر گریه های سنگینی می کرد. این گریه ها دیگران را به تاثر وا می داشت یعنی احساس نیازش را کاملا داشت مطرح می کرد از همه کسانی که احساس می کرد آبرویی دارند ، حیثیت و جایگاهی دارند به آنها رجوع می کرد و التماس دعا می خواست می گفت : برای من دعا کنید یادم می آید توی همین مراسم زیارت عاشورای آخرش که آمده بود به شهرستان خیلی فعال تر و پیگیر تر از همیشه بود . وقت دعا که می شد از آن کسانی بود که می نشست دیگر توی دعا می رفت کمتر کسی بود که آن حال دعا را در وجودش بشود دید. به اتفاق محمود بیاری به یک روستایی رفته بودیم جهت جمع آوری کمک های مردمی به جبهه . آقای بیاری جوری با مردم شروع به صحبت کرد با این که آن سال خشکسالی هم بود مردم هر چی داشتند می آوردند بعد ما به محمود گفتیم : آقا محمود تو که قرار نیست خانه مردم را خالی کنی او خندید و گفت : وقتی خودشان می دهند ما چه اصراری داریم بگوئیم نده من نیستم که می گویم بده آن یکی دیگر بهش گفته بده او هم می دهد من فقط دستور دارم که باید بگیرم و ببرم . می خواستیم یک عکسی از شهداء را بدهیم عکاسی چاپ کند محمود هم به پایش یک چیزی بسته بود ایشان هم با ما به چاپخانه آمد . وقتی عکس ها را دادیم چاپ کند مسئول چاپخانه دید که محمود پایش می لنگد پرسید پسرجان پایت چه کار شده ؟ گفت : چیزی نشده، من گفتم: روی مین رفته ، گفت : چه کار شده ؟ گفتم هیچی پاشنه پا ندارد چند تا استخوان شکسته که با همان دارد راه می رود ، گفت : با چهار سوزن وصل کردیم راه افتادیم. شادابی محمود بیاری این جوری بود. این مسئول چاپخانه متعجب مانده بود و برداشت یک جمله ای گفت: که هیچ وقت فراموش نمی کنم. اولا گفت نصف قیمت عکسهایتان را بدهید. به این تعبیری که یادم می آید بچه ها به کاری بردند خدا اجرت دهد گفت: مگر از همین چیزهایی که شما می گویید خدا اجرش را بدهد. این پایش را بالا زد پایش در یک کیسه ای بود. مدیر چاپخانه گفت : فرق من وشما می دانید چیست ؟ آخر و عاقبتم باید سون وصل کنم به این جا و دردش را بکشم تو با این پایی که رفته روی مین داری کیفش را می کنی بعد گفت : ببخشید من یک لندهوری دارم که نمی توانم از توی خیابان جمعش کنم و وقتی تو را می بینم حسرتش را می خورم . اشک توی چشمهایش جمع شد بعد گفت : مرا دعا کنید. بعد ازاین که محمود بیاری در عملیات بیت المقدس شرکت کرده و مجروح شده بودم ایشان را جهت درمان به بیمارستان امام رضا (ع) مشهد آورده بودند من هر روز به عیادتشان می رفتم و می نشستیم صحبت می کردیم جریان زخمی شدنشان به این شکل بود که پا شنه پایش رفته بود روی مین و انفجار به گونه ای بود که پاشنه پایش را برداشته بود چند روزی که گذشت به خانواده اش خبر دادند که محمود در بیمارستان امام رضا (ع) بستر است قبل از این که پدر و مادرش بیایند با محمود صحبت می کردیم که اگر بیایند چه برخوردی با ایشان داشته باشند بگوئید تو چرا رفتی جبهه کی به تو گفته بروی؟ تو چه کاره بودی؟ جبهه به آدم ورزیده نیاز داشت تو چه بلد بودی؟ ما مانده بودیم که چطوری به محمود بگوییم پدرت دارد می آید چکار کنیم فکر می کنم با ماشین جهاد آوردنشان ما مانده بودیم چه بگوییم پدر ومادر را ببریم یا نبریم شاید یک چیزی به ما هم بگویند گفتیم برویم امید به خدا به محمود گفتیم شاید پدر و مادر شما بیایند محمود جا خورد گفت: چی به پدر و مادرم بگویم به هرحال گفتیم منتظر باشیم محمود یک دلبستگی خاصی به پدرومادرش به خصوص مادرش داشت مادرش این شرایط را قبول کرده بود باورداشت و مطلع بود که محمود احتمالا به جبهه رفته است پدرش را وقتی دیدم بک وقار خاصی داشت همین طور که از پله ها داشتیم بالا می رفتیم فکر می کردم که الان چه برخوردی بکنند به دوستان گفتیم برویم که اگر موردی پیش آمد ما دو سه تایی باشیم وساطت کنیم همه گفتند ما نمی آییم لحظه ای که من خواستم در را باز کنم شاید محمود هم خودش همین حالت را داشت الان که در را باز کنم اتفاقی که باید بیفتد می افتد بالاخره اتفاق افتاد رفتیم در را باز کردیم اول پدرش پشت سر هم مادرش وارد اتاق شد مادرش را نگاه می کردم ولی پدرش را دیدم که آرام آرام قدم گذاشت به داخل اتاق نگاه کرد تا چشمش به تخت محمود افتاد یک نگاهی به محمود کرد خوب محمود زخمی شده بود چهره فرق کرده بود آرام آرام به طرفش رفت و یک نگاهی کرد محمود به پدرش سلام کرد پدرش جواب سلامش را داد هیچ وقت این لحظه یادم نمی رود پرسید چه شده است پسر گفت چیزی نیست بابا گفتیم چیزی نیست حاجی آقا ظاهرا مینی بوده رفته به پایشان نگاه کرد و پارچه را کنار زد و گفت مینی که پا می برد این مین مثل این که غیرت نداشته است چنین تعبیری به کار برد آن چیزی که ما از برخورد ایشان انتظار داشتیم با آنچه دیدیم متفاوت بود با این جمله پدر محمود دیدم چهره محمود وا شد اصلا احساس کرد که این بابا ، بابای قبلی نیست چون پدر هم به بچه نگاه کرد بچه قبلی دید نیست دیگر بچه نیست که با او بچگانه صحبت کند مردی جلوی خودش می بیند یعنی در چهره او آدم بزرگی را می بیند نمی توانست مثل یک بچه با او برخورد کند گاهی وقتها به طرف پایین می رفتم که با او شوخی کنم یک چیز بگویند گفتند کاری که آن مین بی غیرت نکرد مثلا من می خواهم بکنم غیرتی اش کنم بزنیم مثلا پات درد کند داد بزنی ، سر صدا کن با این که پاشنه پایش را خورد کرده بود ولی استخوان هایش صدمه ندیده بود بالاخره تا زمان شهادت همین وضعیت بود و آن پا دیگر پا نشد. یک برادری که الآن هم زنده است شاید راضی نباشد اسم ایشان را ببرم می گفت: قبل از شروع جنگ بحث کردستان بود از ماموریت 45 روزه کردستان بر می گشتیم . توی راه که می آمدیم اتوبوس یک جایی ایستاد برای نماز و شام من رفتم نماز خواندم و آمدم توی ماشین آقای محمود بیاری گفت : نیامدی شام بخوری گفتم : نمی خواهم ، گفت: به هر حال نمی خواهم که نمی شود ، گفتم میل ندارم ، گفت پول نداری ، خلاصه از زیر زبان ما کشید که بله پول نداریم . به هر حال گفت : ایشان سریع رفت با این که ماشین می خواست حرکت کند ، سریع یک غذا گرفت و آورد به ما داد و در طول سفر هم هزینه ما را داد و به مقصد هم که رسیدیم یک پولی به ما داد و گفت الآن که به خان تان می روید بچه ها توقع دارند. با محمود بیاری مشهد بودیم با هم به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم ایشان مداحی هم می کرد ؛ دعای کمیل ، ندبه ، زیارت عاشورا و غیره می خواند . به ایشان گفتیم بیا یک زیارت نامه برای ما بخوان ، ایشان گفت : نه دیگر اینجا ما را به حال خود رها کن ، گفتم: باشد . ایشان رفت و من هم گفتم بروم توی سیر ایشان ببینم چه کار می کند و کجا می رود دیدم در پیش روی مبارک حضرت یک جایی نشست . یک ساعتی در حرم بودیم چشم به ضریح دوخته بود و تا زمانی که بلند شد فقط اشک می ریخت و گریه می کرد. بعد از حادثه افتادن محمود به چاه محمود علاقه وافری به ائمه اطهار پیدا کرده بود وبچه های همسایه را به خانه می آورد و متکا را می گذاشت وروی آن می نشست وبه اصطلاح روضه خوانی می کرد وعباس عباس می گفت و به بچه ها می گفت: من روضه می خوانم وشما گریه کنید بچه ها هم گریه می کردند و آن دسته از بچه هایی که گریه نمی کردند آنها را دعوا می کرد ومی گفت : چرا شماگریه نمی کنید ودر همانجا با خودگفتم : خداوندا حالا که محمود را به من برگرداندی واو عشق به روضه واهل بیت داردنذر می کنم که او رابه حوزه علمیه فرستاده تا درس طلبگی بخواندوطلبه شود وزمانی که کلاس پنجم بود در ایام تابستان اورا به مکتب می فرستادم تا قرآن یاد بگیرد وبعددر مسجد محمل مکبر شد. یک روز سر ظهر به اتفاق محمود می خواستیم ازمحل سایتها در اهواز به خط مقدم که حدود سی کیلومتر راه بود برویم نیروهای دیگر قبلاً با ماشین رفته بودند و ماشینی نبود که ما برویم به محمود گفتم : پا شو ما هم برویم گفت : خیلی خوب ولی می دانم این راه را با ماشین می رویم وماشینی برای ما می ایستد و مارا سوار می کند واگر نیاید من می دانم که رزمنده نیستم به اتفاق محمود به راه افتادیم تقریباً حدود پانصدمتری رفته بودیم که یک لودر ارتشی از کنارمان رد شد و نگه داشت وراننده آن پایین آمد وگفت : کجا می روید گفتیم به خط می رویم گفت : سوارشوید ماهم نشستیم البته ناگفته نماند که آن راننده (ارتشی ) مجوز سوار کردن نیروها را نداشت ولی در عین حال مارا سوار کرد راننده گفت : من می خواستم جلو پایتان ترمز بزنم و سوارتان کنم . دیدم یک ماشین از پشت سر می آید گذاشتم او عبورکند بعد توقف کنم و گرنه وظیفه ما این بود جلو پایتان بایستم واقعاً آن حرفی را که محمود گفته بود که ماشین جلوی پایمان می ایستد درست بود . محمود دو سال بیش نداشت که من و یکی از خانم های همسایه سر چاه ایستاده بودیم و صحبت می کردیم که ناگهان محمود در چاه افتاد رو به همسایه کردم وگفتم : محمود مرده وباید جنازه محمود را دربیاوریم آقای اکبرعرب یکی ازهمسایه ما از آنجا رد می شد به او گفتم : بیا محمود را از توی چاه دربیاور او هم به چاه رفت و محمود را بیرون کشید و اورا سرازیر گفت تا آبهای توی شکمش بیرون بیاید و چندین بار این کار را کرد وکم کم نفس محمود بالا آمد او را به اتاق برده ودررختخواب خوابانیدم گفت : علی ، حسین بعد سریع ا را پیش یک دعا نویس بردم و برایش دعا خواند و بازاورا به خانه آوردم ودر رختخواب خواباندم وقتی پدرش آمد گفت : چرا محمودخوابیده گفتم : محمود آب بازی کرده ومریض شده ودر همان لحظات از خدا شکر گزار بودم وگفتم : ابوالفضل همانطور که اورا نجات دادی از این به بعد هم او را به خودت می سپارم چون خودمحمود می گفت: ابوالفضل نجاتم داد . دراسفند ماه سال 62 بود قبل از اینکه عملیات خیبر شروع شود محمود ازناحیه پا مجروح شده بود بنده درآن زمان مسئول تخریب بودم و یک گروهی را بنام گروه تخریب چی آماده کردم محمود در عملیاتهای قبل تخریب چی بود اما چون مجروح بود درابتدا به او گفتم: شمانباید به این عملیات بیایید حدود 40 کیلومتر پیاده روی دارد احتمال درگیری خطرهای دیگر هم وجود دارد محمود ناراحت شد و گفت : من کاری ندارم ودر هر شرایطی می آیم در جواب گفتم : مگر به حرف شماست این مسئولیت به من واگذاری شده و شما را اجازه نمی دهم بروی وبه مسئول تیپ قالیباف هم گفتم : که محمود را با خودمان نمی بریم و او هم گفت: نبرید آن شب گذشت و صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم در آن هوای سرد اسفند ماه محمود در کیسه خواب قرآن را به دست گرفته واشک می ریزد به شوخی به اوگفتم : اگر ازاین هم بیشتر گریه کنی از عملیات خبری نیست برای خوردن صبحانه به داخل چادر رفتیم واو هم به همراه ما آمد چهره و حالت عجیبی پیدا کرده بود ازاو پرسیدم محمود چی شده ؟ گفت : امام زمان (عج) به من فرمودند که باید در این عملیات شرکت کنم با هیجان و تعجب پرسیدم مگر امام زمان پیش تو آمده اند ؟هنوز جوابی نداده بود که در همان لحظه با بی سیم از تیپ خبر دادند که محمود می تواند با گروه جهت عملیات برود در جواب گفتم : او مشکل دارد و نمی تواند برود گفتند : ازاو می توانید استفاده کنید در مقابل این دستور چیزی نگفتم و تابع دستور شدم وبه محمود گفتم : محمود جان اما زمان تو را می خواهد و به آرزوی خودت رسیدی به اتفاق دوازده نفر از بچه ها جهت عملیات سوار قایق شدیم و راهی را که می خواستیم برویم شانزده ساعت طول می کشید محمود در قایق کنار من نشست وگفت : من دیگر برنمی گردم و به مادرم بگویید که جنازه مرا پیدا نمی کنند وهمچنین روزه های قرض مرا ادا کنند وقتی به آن طرف پل رسیدیم دیگر اورا ندیدم از همرزمان او پرسیدم گفتند : محمود همانجوری که سرش را روی زانویش گذاشته در همان لحظه خمپاره ای می آید و به او می خورد و در همانجا به درجه رفیع شهادت می رسد. دوست وهمرزم محمود محمد رضا کرابی به ما می گفت : شهادت محمود به هر طریقی بوده باید من هم سرنوشتم به آن صورت باشد و اگر محمود تکه تکه شده من هم باید تکه تکه شوم که به همین صورت هم شد وی با گلوله ی خمپاره تکه تکه شده وجنازه اش را نیاوردند . یکروز به اتفاق محمود وشهید میرزایی وسایر نیروها درکنار گودالی که عمق آن حدود چهار متر بود ایستاده بودیم وصحبت از اطاعت پذیری از فرمانده شد محمود گفت : من همیشه ودرهر حال تابع فرمانده خودم هستیم شهید میرزایی که فرمانده بودگفت : من به تو دستور می دهم خودت را از اینجا به داخل گودال بیندازی هنوز شهید میرزایی حرفش تمام نشده بود که محمود از همان بالا خودش را به گودال انداخت وحرفض را در عمل ثابت کرد. یکروز یکی ازهمرزمانش گریه کنان و در حالی که سرش را از شرمندگی پایین انداخته بود پیش محمود آمد و گفت : محمود من خودم می دانم که در پیشگاه خداوندخیلی گناهکارم واز تو می خواهم که برای آمرزش گناهانم دعا کنی . محمود گفت : حالا که خودت اعتراف می کنی پس بیا با هم یک معامله کنیم گفت : چه معامله ای محمود گفت: تمام گناهان تو مال من باشد و من با جان و دل قبول می کنم ومن هر چه ثواب دارم برای تو باشد . آخرین باری که محمود می خواست به جبهه برود حاج آقا پدرم به من گفت : تو به محمود نزدیک تر هستی و زبان یکدیگر را بهتر می فهمی اورا قانع کن که ازدواج کند من پیش محمود رفتم و به او گفتم : برادرم تو که همیشه از دین و ایمان صحبت می کنی بدان که ازدواج هم سنت رسول اکرم (ص) است و این سنت را باید انجام دهی .در جوابم گفت : خواهرم مطمئن باش که نه دیگر به جبهه می روم ونه ازدواج می کنم پرسیدم برای چه ؟ گفت : می دانم این دفعه که بروم راه بازگشتی در آن نیست و من به آرزوی خودم که شهادت است می رسم خندیدم گفتم : غیب می گویی گفت : بله به من الهام شده که شهید می شوم وبعد ازرفتنش دیگر او بازنگشت . یک روز که محمود برای چندمین بار می خواست به جبهه اعزام شود به او گفتم : محمود جان دیگر برای تو کافی است تو مدت دو سال است که به منطقه می روی وخدمت می کنی نوبتی هم که باشد نوبت من است او گفت : پدرم آنجا نوبتی نیست وشما نمی دانید در آنجا چه خبر است و چقدر دشمن به مردم ظلم وخیانت می کند و برایمان تعریف کرد که در شروع حمله بستان زمانی که دخترها از دبیرستان بیرون آمدند عراقی ها چهل نفر از دخترها را دستگیر کردند و به داخل سنگرهای خودشان می بردند وبعد به صورت نیمه جان زیر خاک دفن می کنند و من با دیدن این وقایع فجیع که دشمن می کند چطور می توانم به جبهه نروم باید تا آخرین قطره خون از اسلام و انقلاب و ناموسمان دفاع کنیم وقتی این ماجرا را تعریف کرد حالم دگرگون شد وگفتم : هر جوی صلاح می دانی همان کار را بکن . درمنطقه به اتفاق محمودوبچه های دیگرزیارت عاشورامی خواندیم که محمود یکباره شروع به گریه کردن کردازاوپرسیدم چه شده؟چراگریه می کنی؟گفت((به یاد مادردوست شهیدم افتادم که وقتی برای دیدن او به منزلشان رفته بودم ایشان دست مرابوسید وبعدگفت:محمودشمادرست مثل پسرم هستی چون همیشه یادپسرم رازنده نگه می داری)) آقای ایزدی دوست وهمرزم محمود خواسته بود که با حاج آقا درباره ازدواجش با خواهرم صبحت کند ودراخرین دفعه ای که محمود با من تماس تلفنی داشت این مسئله را عنوان کرد وگفت : من با شناختی که از آقای ایزدی دارم به حاج آق بگو که با ازدواج ایشان با خواهرم موافقت کند و من هم به خواسته ی محمود با پدرم صحبت کردم وقتی آقای ایزدی به خواستگاری خواهرم آمد حاج آقا با توجه به نظر خواهرم به آقای ایزدی جواب مثبت دادند وبعدازمدتی ایشان هم به درجه رفیع شهادت رسیدند . در سال 59 محمود 17 سال بیش نداشت یک روز که به اتفاق هم به شاهزاده یحیی می رفتیم موضوع رفتن به جبهه را آرام آرام عنوان کرد وگفت : بابا به من اجازه بدهید که جبهه بروم من گفتم : پسرم تو هنوز درست را تمام نکردی هر وقت دیپلمت را گرفتی آن موقع می توانی بروی گفت : من صبر وتحمل ندارم وزمان زیادی می برد خلاصله آن روز جواب مثبتی برای رفتنش ندادم و این گذشت تایک روز دیگر به من گفت : خواهش می کنم به من اجازه بدهید که به جبهه بروم چون من دیشب خواب دیدم که یک آقا سیدی آمد و به من گفت : اگر محمود به تو اجازه نمی دهند به جبهه بروی لااقل پشت جبهه خدمت کن وقتی این خواب را تعریف کرد حالم دگرگون شد ونظرم عوض شد و به اوگفتم : محمود جان شمامی توانی برای جبهه ثبت نام کنی واعزام شوی . یک روز که برای انجام کار از خانه بیرون رفته بودم محمود که بیش از دو سال نداشت به داخل چاه آب خانه می افتد مادرش وچند تا ز خانم های همیسایه درآنجا بودند ولی نمی توانستند به داخل چاه بروند وسریع اورا نجات دهند از کار خدا برادر یکی از همسایه ها از جلوی درب حیاط رد می شد که همسرم ودیگر خانمها او را صدا می زنند به اومی گویند که سریع بیا که محمود درچاه آب افتاده و دارد خفه می شود آن فرد سریع محمود را از چاه آب نجات می دهد واو راسرازیرنگه می دارد به شکمش فشاری می آورد تا آبهای داخل شکمش خارج شود بعد از کمی بهتر شدن او را در رختخواب می خواباند وقتی من به منزل آمدم دیدم محمود در رختخواب خوابیده از همسرم سوال کردم چی شده محمود چرا خوابیده گفت : سرما خورده ومریض است بعد که کاملاً حالش خوب شد بیدار شد و به بالای رختخواب ایستاد و شروع به خواندن عباس جان، حسین جان کرد و گفت : دارم روضه می خوانم رو به مادرش گفت : چه کسی مرا نجات داد مادرش جواب داد اول خدا و ائمه بعد هم علی آقا . یک شب خواب دیدم که محمود جلوی حرم امام حسین (ع) ایستاده از اوسوال کردم اینجا چکار می کنی ؟ گفت : من در اینجا پاسدار هستم . یک روز مثل همیشه محمود بچه ها را به مسجد برده بود و برایشان از انقلاب صحبت می کرد که مامورین به آنجا می ریزند و محمود و دوستانش را با باتوم می زنند بطوری که محمود بیهوش می شود وقتی به هوش می آید می پرسند چه کسی هستی ؟ می گوید من بچه آقای بیاری هستم پاسبان، اصغرافشار به ما زنگ زد و گفت : هرچند این دفعه برای من گران تمام شود ولی بچه شمارا به ضمانت خودم آزاد می کنم ولی از این به بعد حق ندارد بچه ها را دور خودش جمع کند ودررابطه با انقلاب صحبتی وکاری انجام دهد گفتم : چشم دیگر نمی گذارم که اوبه مسجد برود . یک شب از صدای ناله ای از خواب بیدار شدم صدا را دنبال کردم دیدم از داخل آشپزخانه می آید وقتی جلو رفتم محمود را دیدم که بر روی سجاده خود را انداخته و با خدای خود راز و نیاز می کند و می گوید خدایا مرا بیامرز واز سر تقصیرات من بگذر. آخرین باری که محمود می خواست به جبهه اعزام شود به همراه تعدادی از همرزمان خود به خانه ی خواهرش که درتهران بود می رود و به خواهرش می گوید خواهرم برای من و دوستانم غذای خوبی درست کن چون می دانم این بار عمودی می رویم وافقی برمی گردیم خواهرش هم غذای خوشمزه ای را برای آنها درست می کند و آنها هم می خورند و در همانجا به دوستانش می گوید هر کس با من به جبهه می آید اگر در آینده شهید شود فردای قیامت نگوید که من شما را به جبهه بردم اگر هر کسی دلش می خواهد با من بیاید و هر کس نمی خواهد بیاید ازهمین جا برگردد. روزهای اول انقلاب بود که حاج آقای علوی مردم را در مسجد به آرامش دعوت می کرد مابا دوستانی درمسجد نشسته بودیم که یک دفعه متوجه شدم که از انتهای جمعیت یک نفر برای سلامتی امام صلوات فرستاد وصدای صلوات درمسجد پیچید من به خودلرزیدم و گفتم : این صدای محمود است صلوات او باعث شد که مردم پشت سر هم صلوات بفرستند وجمعیت درحالی که پا به زمین می کوبیدند از درمسجد بیرون رفتند وشروع به راهپیمایی کردند . یک روز درمنطقه خیلی دلتنگ شده بودم محمود به نزدم آمد وگفت : غلامحسین چرا این قدر گرفته و ناراحت هستی گفتم : یک کمی خسته ام گفت : خسته نباشی و صلوات بفرست که روحیه شاد و کارها درست می شود از او پرسیدم وضعیت ما چه می شود؟ خندید و گفت : صلوات بفرست. یک شب محمود در حال خواندن دعا وذکر مصیبت حضرت فاطمه (س) بود وازخود بی خود شده بود که یک آقای سیدی در کنارش نشست و شروع به گریه کردن کرد بعد رو به محمود کرد و گفت : آیا من هم می توانم ذکر مصیبت بخوانم ؟ محمود گفت : بله همینکه آن فرد سید ذکر مصیبت را خواند و تمام کرد دیدیم در آنجا نیست محمود به من گفت : شما به دنبالش برو و جایش را بپرس و برای فلان شب او را به سنگر خودمان دعوت کن تا برایمان بخواند من به دنبالش رفتم و هر چه گشتم او را پیدا نکردم و از آن شب به بعد ما آن فرد سید را ندیدیم . به یاد دارم یک روز به همراه محمود برای سرکشی از لشگر سوار یک موتور سوزوکی 125 شدیم و به راه افتادیم در بین راه موتور خاموش شد و هر چه محمود هندل زد روشن نشد از موتورپایین آمدیم و محمود دفترچه اش را که در آن دعا نوشته بود باز کرد وشروع به خواندن دعا کرد و در بین دعا خواندن گفت : غلامحسین می دانم که الان یک اتفاقی می افتد به محض گفتن این حرف در یک کیلومتری ما خمپاره ی دشمن به زمین خورد و بعد از این اتفاق محمود هندل زد و موتور روشن شد و این خواست خدا بود که در آن لحظه موتور خاموش بشود و ما از آنجا عبور نکنیم. یکبار محمود در اثر مجروحیت در بیمارستانی در مشهد بستری شد ودکتر به او یک ماه استراحت داد دراین مدت محمود خود را به جهاد معرفی کرد و از طریق جهاد مادران و خانواده ی شهدا را برای بازدید مناطق جنگی به جبهه برد. اولین باری که زخمی شد او را به بیمارستان بردند وقتی به ما خبر زخمی شدن او را دادند خیلی ناراحت شدیم برای دیدن ایشان به بیمارستان رفتیم در بین راه خواهر کوچکترفکر کرد که محمود شهید شده خیلی بی تابی می کرد ومی گفت : من طاقت شهید شدن محمود راندارم در بیمارستان وقتی به اتاق وارد شدیم او نشسته بود خیلی خوشحال شدیم به شوخی گفتم : آبجی می گوید من نمی خواهم که محمود شهیدشود من طاقت دین جنازه ی او را ندارم محمود گفت : عجب خواهری! من را بگو که آنقدرشما را دعوت به صبر کردم به این زودی جا زدین من خندیدم گفتم : نه گفت : یک چیزی را می گویم حالا که شما از جنازه ی من می ترسید و وحشت دارید جنازه ی من هیچ وقت نمی آید و شما نمی بینید گفتم : شما همیشه غیب می گویید خندیدو گفت : من از حضرت فاطمه زهرا (س) خواستم که جنازه ی من مفقود باشد. یک شب خواب دیدم که درمکه هستیم و خانه خدا را طواف می کنم ناگهان هفت جنازه را در همانجا کنار هم گذاشتند یک نفر که کنار من بود گفت: حاج آقا این جنازه متعلق به شماست و او را بردار گفتم : محمود که درجبهه است و او که شهید نشده که جنازه او باشد ومن بردارم باز دو مرتبه گفت به شما می گویم که این جنازه را بردار جنازه نزدیک چاه زمزم بود ومن به اصرارا آن فرد دستم را زیر جنازه گذاشتم و بلندش کردم و به سمت گل دسته بردم وقتی دستهایم را به سوی آسمان بالا بردم یک وقت دیدم جنازه به سوی آسمان پرید و من هم به دنبالش از پله ها به بالای پشت بام خانه خدا رفتم وگفتم : کجا داری می روی؟ هیچی نگفت و آنقدر رفت رفت تا از جلوی چشمم ناپدید شد در همان لحظه گنبد و بارگاهی را دیدم و جنازه باز دوباره آهسته و آهسته به پایین آمد و به داخل آن گنبد رفت پرسیدم این بارگاه چه کسی است ؟ آن مرد گفت : مگر نمی دانستی گفتم : نه گفت : حرم ابوالفضل (ع) است و در همان لحظه از خواب بیدار شدم و خانمم را بیدار کردم و گفتم : محمود شهید شده و خوابم را برایش تعریف کردم .سایت یاران رضا منبع
[۱]
خطای یادکرد: برچسب <ref> وجود دارد اما برچسب <references/> پیدا نشد