�
خانواده و فرزندانم هنوز حال خوبی ندارند. من مشتاق جهادم اما آنها میگویند که پسر بزرگمان شهید شده و بعد از من کسی را ندارند. فعلا باید کنار خانواده باشم اما دست از جهاد نمیکشم.
[[مولویها ]] و برادران اهل سنتمان از این اقدام حمایت کردند. این روزها مولویهای سنت با من تماس میگیرند و میگویند: «سلمان شهید اسلام است. پسرت در بهشت است». من از حضور در این جهاد ناراضی نیستم و خوشحالم. بقیه نیز همین نگاه را دارند.
ما از مرگ نمیترسیم. موقع ثبتنام این حرف را به سایر جوانان گفتم که اگر نیایید باز من میروم.
من رزمنده دوران دفاع مقدس هستم. آن موقع هم کسانی بودند که جوانانشان را در خانه پنهان میکردند تا نکند به منطقه اعزام شوند و تیر و ترکشی به آنها بخورد. همان سالها میدیدیم که مثلا پنج سال از جنگ گذشته بود اما هنوز آن جوان گوشه خانه پنهان شده بود. جوانهای مردم در منطقه عملیاتی میجنگیدند اما ناگهان میدیدیم که جوانهای خانه نشین مثلا در یک سانحه تصادف کشته میشدند. اجل، کاری به انتخاب ما آدمها ندارد. قسمت و مقدر آدمها کاری به این چیزها ندارد.