شهید باکری در آغاز جنگ یک جوان دانشجو است که تازه فارغ التحصیل شده... در عملیات بیتالمقدس، در عملیات خیبر، قبل آن در عملیات فتحالمبین، این جوان یک فرماندهی زبدهی نظامی است که میتواند یک لشکر را، در بعضی جاها یک قرارگاه را حرکت بدهد و هدایت کند و کار کند.
مقام معظم رهبری ۱۳۹۲/۰۹/۲۵
شهیدان سرافراز انقلاب اسلامی و سردارانی چون شهید باکری، الگوی مناسبی برای جوانان میهن اسلامی به شمار میروند و در راه معرفی آنها به جامعه باید تلاش بیشتری صورت گیرد.
مقام معظم رهبری ۱۳۷۵/۰۶/۲۷
در جریان عملیات، جنگ تن به تانکی پیش آمده بود و پشت بیسیم با احمد کاظمی که فرماندهمان بود، وضعیت را شرح میدادم که شنیدم یکی به آذری گفت: «سرباز امام زمان (عج)، وایسین که من خودم دارم میام.» مدتی بعد، دیدم همان راننده چند روز پیش سر و کلهاش پیدا شد و وقتی احمد کاظمی او را معرفی کرد، تازه فهمیدم با چه کسی آن طور برخوردم کردم. احمد کاظمی گفت: «ایشون آقا مهدی باکری، جانشین تیپ هستند.»
راوی: مصطفی مولوی
آقا مهدی، وقتی حرفهای او را شنید، حسابی ناراحت شد و توی جمع شروع کرد با آن راننده صحبت کردن و گفت: «میدونی چیه؟ بدبختی ما از همینجاست که شروع میشه. تا دیروز میزدیم توی سر طاغوتیها و اسرافکارها و زیادهخواهها و کسایی که دنبال پول و مادیاتن که چرا مثل ما نمیشین، حالا توی سر خودمون میزنیم که چرا مثل اونا نمیشیم. تا دیروز میگفتیم که همه حفظ بیتالمال و قناعت و پاکیزگی و ایثار رو سرمشق خودشون قرار بدن، اما حالا توی سر خودمون میزنیم و میگیم که چرا ما نباید از ماشینهای مدل بالا استفاده کنیم، یا چرا از بیتالمال استفاده کافی رو نبریم.» در آخر هم گفت: «برادر جان، این ره که تو میروی به ترکستان است. باید با همین ماشین سر کنی و ماشین دیگهای هم نداریم.» آن راننده وقتی حرفهای آقا مهدی را شنید، سرش را پایین انداخت و رفت پی کارش.
راوی: قهرمان زارع
یک بار که در جاده منتظر ماشین بود، یکی از ماشینها که اتفاقاً از ماشینهای لشکر هم بود، ایشان را سوار میکند. سرعت ماشین بیش از حد مجاز بوده، آقا مهدی به راننده تذکر میدهد که «فرمانده لشکرتون دستور داده تند نرین، شما چرا اینقدر تند میری؟» راننده میگوید: «فرمانده لشکر گفته؟» و بعد از اینکه با زدن دنده چهار، سرعت ماشین را بیشتر میکند. میگوید: «این هم به عشق فرمانده لشکر.»
وقتی نزدیک مقر لشکر میشوند، راننده میبیند که همه به آقا مهدی احترام میگذارند. از او میپرسد: «تو کی هستی که اینقدر همه بهت احترام میذارن؟» آقا مهدی جواب میدهد: «همونی که به عشقش زدی دنده چهار.» راننده دستپاچه میشود و نمیداند چه بگوید و چه بکند که آقا مهدی او را نصیحت میکند و از او میخواهد که به دستورات احترام بگذارد. راوی: قهرمان زارع
*جنازههای عراقی
از شهردای یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»<ref>کتاب باکری</ref>
*اقا مهدی و پیر مرد
فکش اذیتش می کرد. باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد را.<ref>صدخاطره </ref>
==آثار==