ویرایش‌ها

شهید محمد پدر دره‌گرگی

۸۰ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۳
/* خاطرات */
*جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. می‌گفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی به شه. وقتی اسلحه داد دستشان خیلی‌ها مخالفت کردند می‌گفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه می‌ده! همین کردها دویست نفر شهید دادند. می‌گفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم.
*توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهده‌ات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچه‌هایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمی خواهد بعضی از بچه‌ها توی اوقات استراحت جدول درست می‌کردند توی یکی از این جدول‌ها نوشته بود مردی که همیشه می‌خندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی. بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدول‌ها دست می‌کردند. می‌نوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجی‌ها … .<ref>یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 42</ref>
*دادستان جدید می‌خواست میخ را محکم بکوبد. بروجردی کار داشت باهاش. پشت در دادستانی معطلش کرده بود. گفتم یه روایتی هست که میگه اذالتبست علیکم الفتن فعلیکم بالقران. گفت عجب چیز خوبی گفتی. بارک الله! قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بی راه گفتم او خواند. گفتم بلند شو بریم. او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهی عملیات کردستان را پشت در معطل کرده. گفت: جوش نخور یه روایتی هست … . شروع کرد همان روایت را برای خودم گفت به شین قرآن به خون. گفتم فکر میکنه کیه؟ گفت قرآن به خون. عصبانی شده بودم گفت این یارو خیلی عوضیه باید کتکش زد باید یه بلایی سرش آورد. گفت باباجون بیا به شین قرآن به خون! دوباره دیدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم می‌رفتم سراغ سیگار با اون روایت ترکش کردم.
۳۳۲
ویرایش