ویرایش‌ها

احمد متوسلیان

۵۶ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۹
/* خاطرات */
== خاطرات ==
*مکاتبات احمد
«پیام‌های برادر احمد، بس از تند و تیز بود، از توی پاکت درنیامده، دست و بال آدم را می‌سوزاند! گمان نکنم در طول تاریخ 8 سال جنگ کسی بتواند مکتوباتی لنگه نامه‌های برادر احمد به ستاد منطقه 7 پیدا کند. عکس‌العمل آقای بروجردی در برابر نامه‌های تند احمد خیلی جالب بود. ایشان علاقه عجیبی به برادر احمد داشت برای همین هم اصلاً از تندی لحن نامه‌های او نمی‌رنجید. بعضی اوقات می‌دیدم که حین مطالعه نامه‌های احمد، لبخند شیرینی روی لب‌های [[حاج محمد بروجردی ]] نقش می‌بست. دست آخر هم به ما دستور می‌داد تندهای پیام احمد را بگیریم و تمامی کمبودها و مشکلات او را به تهران و مراکز مافوق منعکس کنیم.»البته همین نامه‌های سانسور شده نیز که بنا بر مصلحت‌اندیشی دلسوزانه سردار بروجردی، تندی‌های آن‌ها گرفته شده بود، باز چنان آتش ناک بود که خرمن تفرعن پوشالی بزرگ‌ترین اندیشه قرن و کباده کشان منافق و لیبرال او را به آتش کشد. پادوهای موجه [[بنی‌صدر ]] و اذناب مرکز نشین وی نیز کژدم صفت، به اقتضای طبیعت فاسقانة خویش عمل کردند. ماشین جعل و تهمت و شایعه‌سازی جبهة متحد [[ضدانقلاب ]] به کار افتاد و این بار، آماج تیرهای زهرآگین عقده‌گشایی لیبرالیزم منحط، کسی نبود مگر اسد اُحد کردستان، [[کردستان]]، احمد متوسلیان.
«از جمله شایعاتی که لیبرال‌ها علیه او سر زبان‌ها انداختند، این بود که شایع کردند فرمانده سپاه مریوان، منافق است! البته وقتی این شایعه به گوش احمد رسید، با یک حلم و صبر عجیبی با این قضیه برخورد کرد. با آن‌که از درون می‌سوخت، هیچ به روی خودش نیاورد و فقط می‌خندید!
کار به حدی بالا گرفت که یک روز خبر رسید از دفتر [[حضرت امام (ره) ]] او را خواسته‌اند. احمد که سخت نگران وضعیت حساس جبهة مریوان در آن روزهای دشوار جنگ‌های کردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفی کرد بعد از مراجعت به مریوان، آن‌قدر خوشحال بود که وجد و خوشحالی او حد و مرزی نداشت. سرانجام در برابر اصرار شدید بچه‌ها حاضر شد آنچه را دیده بود، به را یمان تعریف کند. می‌گفت: رفتم ببینم چه کارم دارند. دیدم قرار شده برویم دست‌بوسی حضرت امام. توی دفتر، به من گفتند: شما احمد متوسلیان هستید؟ گفتم: بله، منم. گفتند: الان که خدمت حضرت امام می‌روی، مثل حالا که توی چشم‌های ما نگاه می‌کنی، آنجا به چشم‌های امام نگاه نکن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هیچ مسئله‌ای هم نیست. نگران نباش.
بعد ما را بردند خدمت امام. دیگر نفهمیدم چه شد بغض گلویم را گرفته بود. خدایا! مگر می‌شد باور کرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند! بعد دیدم امام فرمود: احمد! شما را می‌گویند منافق هستی؟! گفتم: بله، همین حرف‌ها را می‌زنند! دیگر نتوانستم چیزی بگویم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا که بودی، محکم بایست! وقتی احمد به اینجای حکایت رسید، با ذوق و شوق گفت: حالا دیگر غمی ندارم، تأیید از حضرت امام گرفتم!»<br /><ref>نرم افزار شاهد</ref>
*[[ترکش ]] نقلی از ساعت‌ها پیش، دشمن پاتک‌های [[پاتک‌]]های سنگینی را روی بچه‌ها انجام می‌داد و آن‌ها هم جانانه دفاع می‌کردند. در همین گیرودار، ناگهان غرش سهمناک و مهیبی را در کنار دژ مرزی [[شلمچه ]] شنیدم. [[گلوله ]] توپی در کنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش ترکیده بود. گیج و گم، چرخی زدم و به میان توده خاک و دود رفتم. خاک‌ها که بر زمین نشست، چهره خاک‌آلود و پای ترکش‌خورده حاج احمد را که از آن خون بیرون می‌زد، دیدم. با دیدن این صحنه، به یک باره بچه‌ها فریاد یا ابوالفضل(ع) و یا امام زمان(عج) سر دادند و گریه‌کنان و بر سر زنان، به طرف او دویدند. همین طور که داشتیم به سر خودمان می‌زدیم و به پیکر مجروح حاج احمد نگاه می‌کردیم، یک دفعه او از پشت لایه‌های خاک، با همان نگاه پر از غیظ گفت: "ترکش نقلی‌اش مال ماست. آن وقت گریه و زا ریش مال شما؟ بس کنید"! جلوی خودمان را گرفتیم و اشک‌ها را پاک کردیم. حاج احمد کمربندش را باز کرد و به وسیله آن، بالای شریان ران را بست و به هر زحمتی بود، از جا بلند شد. بعدها که جای زخم و ترکش را دیدم، نفهمیدم چطور حاج احمد به ترکشی که به قدر نصف کف دست بود، می‌گفت ترکش نقلی! تازه در برابر اصرار ما برای انتقال به بیمارستان اهواز، با قاطعیت مخالفت می‌کرد.<br /><ref>نرم افزار شاهد</ref>
*اجابت دعا
شبی در جوار مرقد مطهر [[حضرت زینب (س) ]] تا صبح به گریه و [[نماز ]] مشغول بود. حوالی سحر به سیمایی بشاش و لبی خندان به سوی هم سفرانش آمد و در پاسخ به سؤال دوستانش که خوشحالی او را جویا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم، مخصوصاً [[شهید محمد توسلی ]] اشک می‌ریختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی با محاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن، کنارم آمد و ایستاد و گفت: پسرم! بی‌تابی نکن، لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.<br />
اللهم عجل لولیک الفرج<ref>نرم افزار شاهد</ref>
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.<br />
7<ref>یادگاران، ج 9، ص 25</ref>
*مرگ بر [[صدام ]]
حاج احمد آمد طرف بچه‌ها. از دور پرسید «چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت «هرچی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهین کرد،من هم زدم توی صورتش.»حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
ـ کجای [[اسلام ]] داریم که می تونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد، یه بحث دیگه‌س.تو حق نداشتی بز نیش.<ref>یادگاران، ج 9، ص 26</ref>
*نان و پنیر
۶۹۱
ویرایش