شهید احمد تر شیزی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۱: سطر ۱:
کد شهید: 6302904 تاریخ تولد :
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
نام : احمد محل تولد : نیشابور
+
|نام فرد                =احمد تر شیزی
نام خانوادگی : ترشیزی‌ تاریخ شهادت : 1363/07/28
+
|تصویر                  = 5195.jpg
نام پدر : محمد مکان شهادت :
+
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =  [[خراسان]] ، [[نیشابور]]
 +
|شهادت                 = [[الگو:شهدای28 مهر|1363/07/28]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =بهشت‌ فضل‌
 +
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  = معاون‌فرمانده‌گردان‌ ،ادوات
 +
|جنگ‌‌ها                  =
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                =
 +
}}
 +
 
 +
 
  
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
 
شغل : یگان خدمتی :
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات
 
گلزار : بهشت‌فضل‌
 
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==

نسخهٔ ‏۱۶ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۷

احمد تر شیزی
5195.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد خراسان ، نیشابور
شهادت 1363/07/28
محل دفن بهشت‌ فضل‌
سمت‌ها معاون‌فرمانده‌گردان‌ ،ادوات



خاطرات

من یک شب خواب دیدم که خداوند به من پسری داده است که نام او احمد است آنچه تعجب مرا برانگیخته بود این بود که ریش پرمویی هم داشت. در ساعت حدود 12 ظهر روز اول عملیات در حین پاتک دشمن جهت بازپسگیری مواضع از دست داده آتش بسیار زیادی را در منطقه می ریخت. سبزه یکی از نیروها را که متأسفانه نام وی را فراموش کرده ام دیدم. شهیدی بر روی دوش گرفته است و به تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می آورد. با توجه به اینکه نیروها به شدت درگیر بودند. سبزه جهت کمک به سمت وی رفتم ولی ایشان نگذاشت و گفت خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هر چه اصرار کردم ایشان مانع شد. وقتی که جنازه شهید را روی ماشین گذاشت، برگشت در حالی که لباسهایش پر از خون شهید و صورت وی زیر عرق و خاک بود. رو به بنده کرد و گفت: جنازه ای که دیدی می بردم مربوط به برادرم بود که شهید شده بود. با توجه با اینکه بنده به تشییع جنازه وی در شهرستان نمی رسم، لذا جنازه وی را تا اینجا به تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکند که چرا در تشییع جنازه ام شرکت نکردی به همین علت جنازه را به تنهایی تا اینجا حمل کردم و بعد از این گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین (ع) پیکرهای شهدا را با خود به خیمه ها می آوردند و به جنگ با دشمن ادامه می دادند.

سال 61 بود. در جبهه غرب ، ما با شش نفر دیگر در یک سنگر بودیم . یکی از بچه ها سبزواری بود و شهید ترشیزی به سبزواری گفت : برو به سبزوار بیسیم بزن تا یکی دو تا پهلوان بیایند و با هم کشتی بگیریم . آن شب باد می آمد . ما دو عدد فانوس داشتیم . یکی بزرگ و دیگری کوچک که فانوس کوچک خوب می سوخت اما بزرگ بد می سوخت . شهید ترشیزی دسته فانوس بزرگ را گرفت و گفت : یوغ چندی بنا بزرگی دنت! وقتی این حرف را زد فانوس را در آبها پرت کرد . ما می خندیدیم . عید بود و ما سفره عید را چیده بودیم به هر صورت برادر سبزواری رفت و بیسیم زد و دو کشتی گیر دعوت کرد . آنها آمدند و گفتند: چه کسی می خواهد کشتی بگیرد ؟ من گفتم : شما اول با شاگرد من کشتی بگیرید . شهید ترشیزی با هردوی آنها کشتی گرفت و به زمینشان زد . ایشان فرد بسیار شوخ طبع و خنده روئی بود ، و همیشه از خدا می خواستند همانطور که در قرآن وعده داده است در سوره عم در آیه کواعب اترابا ( به معنی دختران زیباروی بهشتی ) را نصیب او کند . شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود . در عملیات میمک در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاکریز شهید با صورتی خاک آلود و خنده رو که دندانهایش نمایان بود بنده را صدا زد و گفت : آقای خرمبکی کواعب اترابا و بنده هم در جواب گفتم : جای خواستن این آیه همه جاست آنها ( منظور همان دختران بهشتی ) همن جا در کمین هستند از خدا بخواه تا نصیب کند و ایشان فرمود امیدوارم . بعد بنده جهت انجام کاری تا انتهای خاکریز رفتم و برگشتم دیدم ایشان در خط نیست . وقتی که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو ؟ گفتند ایشان شهید شده است . بنده با خود گفتم : در اینجا هر چه بخواهی می دهند و ایشان کواعب اترابا خواست و به آن نیز رسید. لغو مرخصی بود که ایشان به من گفت: بیا به مرخصی برویم و تلفن بزنیم. من گفتم: چطوری؟ وی گفت: بقیه اش با من. سپس لباس روحانی گردان را پوشید و باهم سوار یک وانت مزدا 1600 شدیم. نزدیک دزفول که رسیدیم، دژبان جلویمان را گرفت. من گفتم: حاج آقا مسؤول حوزه نمایندگی گردان می باشد. پس از آن به دزفول رفتیم و تلفن زدیم و برگشتیم، اما برادران مطلع شده بودند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

نگارخانه تصاویر

5195.jpg

رده‌ها