3. 3- او می گفت : من دارم می روم . پدرش از ا و قطع امید کرده بود و می گفت : " این دیگر برنمی گردد . " پدرش در خواب دیده بود که می خواسته است از آب زیادی بگذرد اما حکیمه اش داخل آب می افتد . او می گفت : در خواب حسن را دیدم که شهید شده و وقتی می خواستند جسدش را نشانم دهند . گفتند : اگر گریه نمی کنید نشانتان بدهم . وقتی گفتم : گریه نمی کنم . نشانم دادند که صورتش اصلاح کرده بود عطر زده بود ، وقتی رفتم جلو صورتش را ببوسم صورتش خیس بود .
4. یک شب خواب دیدم که مردم برای برگزاری مراسم دعای کمیل به خانه پدرم آمدند . برادرم حسن را دیدم که عصا زیر بغلش گرفته ! به او گفتم شما که شهید شده ای ! پس چرا عصا برداشته ای ؟ گفت : من شهید شده ام ، اما مادر اجازه نمی دهد . در همان عالم خواب برادرم گفت : " به مادرم بگو زیاد گریه و زاری نکند تامن آرام بگیرم . " روز بعد وقتی خواب را برای مادرم تعریف کردم و گفتم شهید این را از من خواسته مادرم تسکین پیدا کرد و آرام شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8853 سایت باران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8853=پانویس==<references/>