زمان شاه رسم بود که هر کی می خواست به سربازی نرود پولی می داد و معاف می شد . یک شب کد خدا به خانه ما آمد و گفت علی اکبر زمان سربازی اش رسیده است. 300تومان را حاضر کردیم تا سربازی او را بخریم .اما علی اکبر متوجه شد و گفت :من می خواهم خدمت کنم شما نباید پول می دادید . سپس با چند نفرعازم بیرجند شد واز آنجا به مشهد بردند. زمان انقلاب بود ودر آنجا گروبانش ضد انقلاب بود وبا او بحث کرد که چرا شما برای نماز بیدار نمی شوی در جوابش گفته بود تو را به جایی می فرستم که مرغها چشمانت را در آورند وبعد او را به خاش اعزام کردند وزمان که امام خمینی دستور دادند که سربازها از پادگانها فرار کنند علی اکبربه همراه چند نفر پیش آقای قمی رفتند تا کسب تکلیف کنند که ایشان گفته بودند چون منطقه خدمت شما سر مرز است باید آنجا را حفظ کنید
اول انقلاب که علی اکبر در بسیج ثبت نام کرده بود سه گروه هستند یک عده دارند با هم مبا حثه می کنند که جنگ نکنند یک گروه هم دور یکدیگر نشسته ودارند قرآن می خوانند. علی اکبر هم در میان آنها بود وگروه آخر هم اسیر بودند .از خواب بیدار شدم و گفتم لا اله الا الله علی اکبر چون قرآن می خواند شهید می شود و همین طور هم شد و پس از چند روز خبرشهادتش را برایمان آوردند.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8819سایت یاران رضا] </ref> ==پانویس== <references/>