شهید امیر قلی دردمه: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «نام : امیرقلی‌ نام خانوادگی : دردمه‌ نام پدر : یوسف تاریخ تولد: محد تولد: ش...» ایجاد کرد)
 
سطر ۲۶: سطر ۲۶:
  
  
به خاطر دارم یکروز وقتی امیر برای آخرین بار به مرخصی آمده بود به او گفتم چقدر به جبهه می روی ؟ بس است بهتر است بگذاری دیگران بروند . مگر تو خسته نشدی؟ در جواب من گفت من خسته نیستم ، باید بروم این یک وظیفه است . من باید آنقدر در جبهه بمانم تا پذیرفته شوم . و ایشان برای آخرین بار عازم جبهه شد تا اینکه به آرزویش رسید و پذیرفته درگاه احدیت شد .
+
به خاطر دارم یکروز وقتی امیر برای آخرین بار به مرخصی آمده بود به او گفتم چقدر به جبهه می روی ؟ بس است بهتر است بگذاری دیگران بروند . مگر تو خسته نشدی؟ در جواب من گفت من خسته نیستم ، باید بروم این یک وظیفه است . من باید آنقدر در جبهه بمانم تا پذیرفته شوم . و ایشان برای آخرین بار عازم جبهه شد تا اینکه به آرزویش رسید و پذیرفته درگاه احدیت شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8699 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
منبع: سایت یاران رضا  http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8699
+
<references />
 +
== رده‌ها ==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید امیر قلی دردمه }}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده:شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان شیروان ]]

نسخهٔ ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۹

نام : امیرقلی‌

نام خانوادگی : دردمه‌

نام پدر : یوسف

تاریخ تولد:

محد تولد: شیروان

تاریخ شهادت: 1367/03/23

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌حمزه‌

خاطرات:

زمان سربازی در پادگان 92 زرهی اهواز بودم . یک شب بعد از شام حدود ساعت 8 بود که امیر پیش من آمد و با هم شروع به صحبت کردیم . ایشان خیلی برای من درد دل کرد و متوجه نشدم که چه موقع خوابم برد . صبح که برای نماز بیدار شدم هرچه گشتم امیر را ندیدم . تا شب فقط ذهنم مشغول این بود که او کجاست و چه اتفاقی برایش افتاده است . دوباره شب نزد من‌ آمد و انقدر برایم حرف زد که اصلاً فراموش کردم بپرسم که صبح کجا بودی . آن شب واقعاً چهره اش دگرگون شده بود . آن شب به علت خستگی زود خوابم برد خوابم برد . اما شب سوم نیز این این ماجرا اتفاق افتاد . وقتی که پیش من آمد جمله ای از او شنیدم که فکرش را نمی کردم . او پس از قدری صحبت به من گفت : برادر علی اکبر من خواب دیده ام که شهید خواهم شد . پس از هم اکنون خدا حافظ . با شنیدن این جمله تمام وجود من به لرزه در آمد . آن شب هم من خوابم برد و امیر رفت . دیگر او را ندیدم تا اینکه پس از یکماه شنیدم که خواب وی به حقیقت پیوسته و به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است .


به خاطر دارم یکروز وقتی امیر برای آخرین بار به مرخصی آمده بود به او گفتم چقدر به جبهه می روی ؟ بس است بهتر است بگذاری دیگران بروند . مگر تو خسته نشدی؟ در جواب من گفت من خسته نیستم ، باید بروم این یک وظیفه است . من باید آنقدر در جبهه بمانم تا پذیرفته شوم . و ایشان برای آخرین بار عازم جبهه شد تا اینکه به آرزویش رسید و پذیرفته درگاه احدیت شد.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده‌ها