گلزار : بهشتشهدا
==خاطرات:==
مجروح که شده بود او را به بیمارستان آوردند وهمیشه یک نفر از ما پیش او می ایستاد و از او مراقبت می کرد چون گلویش به شدت سوخته بود . یک روز مادر بزرگ و دایی اش به دیدن او آمده بودند با اینکه دکتر او را از صحبت کردن منع کرده بود ولی او با پارچه ای که کنار گلویش بود درباره جنگ می گفت و ما را به نماز خواندن و ترک محرمات تشویق می کرد .