در کربلای 5 قبل از ورود به آب ها، بچه ها یک خاکریز زده بودند و صبح یکی از روزهای عملیات در حال چای خوردن بودند، آقا رضا هم آنجا در حال هدایت نیروها بود و امکانات را جلو می فرستاد، آقا رضا می خواست چای را برای نیروهای داخل خط بفرستد و این برنامه ریزی های هم بخاطر همان روحیة معرفتی و علوی ایشان بود. وقتی جلو رفتم و گفتم آقا رضا خسته نباشی! چکار می کنی؟ ایشان گفت: می خواهم چای را بدهم خط! بچه ها دیشب جنگیدند و گلویشان خشک است، صبج چای داغ نوش جان کنند و کیف کنند.
شهید خضرایی، روحیه بسیار لطیف و نرمی داشت، با اینکه کار ایشان در دوارن انقلاب و جنگ خیلی سخت بود. یادم می آید، یکروز چند قاچاقچی را آورده بودند و آقای خلخالی هم مشهد آمده بود و قرار بود حکم اعدام آنها را صادر کند. من وقتی پیش شهید خضرایی رفتم و از او جریان را پرسیدم ایشان برایم توضیح داد و گفت: اینجل خودشان را دارند از بین می برند و یک جامعه را هم خراب کرده اند و در همان حالت گریه هم می کرد.
در سال 56 و درگیر و دار، درگیری های انقلاب، من در بیمارستان امام رضا (ع) یک بسته ده هزار تومانی پیدا کردم که در آن موقع هم، پول زیادی بود و به مرحوم پدرم گفتم، شهید حاج رضا هم آمد و مرا بوسید و تحسین کرد و به اتفاق همدیگر، پول را به منزل آیت الله شیرازی تحویل دادیم. بعد از چند روز هم صاحب آن پول به همراه پسر آقای شیرازی به منزل ما آمدند و تشکر کردند.منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8170سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references/>