==خاطرات==
آخرین باری که با هم بودیم، شهید خسروی یک کمپوت باز کرد و بعد به من گفت: هرکداممان که زودتر به شهادت رسیدیم دیگری را شفاعت کنیم. بعد کمپوت را به من داد و گفت: این را بخور، گفتم: تو چرا نمی خوری، گفت: من نمی توانم بخورم چون بوی بسیار خوشی به مشامم می رسد. و بعد از نیم ساعت ایشان به شهادت رسید.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8050سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references/>