ویرایش‌ها

شهیداکرم مسلمی

۵ بایت حذف‌شده، ‏۳ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۴
من هم سواد نداشتنم ولی در حد فهم خودم، برای او ماجرای کربلا و شهادت 72 تن و اسیری حضرت زینب (سلام الله علیها) را تعریف می کردم و خدا شاهد است که اشک در چشمان این بچه شش ساله می دوید و گریه می کرد. ماه های محرم و صفر از من می خواست که برایش لباس مشکی آماده کنم تا بپوشد. در ایام عزاداری، همراه 3 برادرش در مراسمات شرکت می کرد و به عزداران آب می داد و از این کار خیلی راضی بود و با شور و شوق این کار را انجام می داد.
آخرین مرتبه ای که می خواست به جبهه برود، چند قدمی که رفت، برگشت و گفت: مادر یادته وقتی بچه بودم قصه حضرت زینب و امام حسین (علیه السلام) را برایم تعریف می کردی؟ گفتم: مادر یادم هست. گفت: مادر من می خواهم اگر من شهید شدم، ناراحت نشوی و گریه نکنی و مانند حضرت زینب (سلام الله علیها) صبور باشی.1
rId5
<ref> سایت نویدشاهد</ref>
==پانویس==
<references />
۲۸۴
ویرایش