شهید محمد رضا زیبائی: تفاوت بین نسخهها
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
|||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
یک شب برای دعای توسل به حسینیه شاه حسین واقع در خیابان رضوی رفتم که حدودا" تا ساعت 10 طول کشید وقتی پیاده به خانه برگشتم بچه ها را دیدم که همه خوابیده بودند من هم از فرط خستگی کنار آنها به خواب رفتم در حالتی بین خواب بیداری پسرم وارد خانه شد وبه من گفت : مادر چرا اینقدر ناراحتی ؟ گفتم : از دست تو ناراحتم تو خیلی مرا اذیت آزار می کنی او خنده کرد وگفت : نه مادرجان خواهش می کنم از دستم ناراحت نباش به کوه عشق رفتم اگر باور نداری برخیز ببین در عالم خواب دیدم کاغذی به من نشان داد وگفت : ببین این امضاء امام زمان است ، نگاه کن تا ناراحتی ات از بین برود وقتی نگاه کردم دستم را گرفت وگذاشت روی همان امضاء سپس دوباره به من گفت : من به کوه عشق رفتم ناراحت مباش واز این بابت که پسرت شهید شده افتخار کن از آن زمان من بسیار خوشحالم وبه شهادت پسرم افتخار می کنم . | یک شب برای دعای توسل به حسینیه شاه حسین واقع در خیابان رضوی رفتم که حدودا" تا ساعت 10 طول کشید وقتی پیاده به خانه برگشتم بچه ها را دیدم که همه خوابیده بودند من هم از فرط خستگی کنار آنها به خواب رفتم در حالتی بین خواب بیداری پسرم وارد خانه شد وبه من گفت : مادر چرا اینقدر ناراحتی ؟ گفتم : از دست تو ناراحتم تو خیلی مرا اذیت آزار می کنی او خنده کرد وگفت : نه مادرجان خواهش می کنم از دستم ناراحت نباش به کوه عشق رفتم اگر باور نداری برخیز ببین در عالم خواب دیدم کاغذی به من نشان داد وگفت : ببین این امضاء امام زمان است ، نگاه کن تا ناراحتی ات از بین برود وقتی نگاه کردم دستم را گرفت وگذاشت روی همان امضاء سپس دوباره به من گفت : من به کوه عشق رفتم ناراحت مباش واز این بابت که پسرت شهید شده افتخار کن از آن زمان من بسیار خوشحالم وبه شهادت پسرم افتخار می کنم . | ||
| − | یکی از همرزمانش تعریف می کرد که یک بار ما هنگام نماز صبح خواب مانده بودیم که محمد ما را به شوخی با پتو و کیسه خواب از سنگر بیرون آورد، وقتی که سنگر خالی شد ناگهان خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و سنگر با خاک یکسان شد در این حالت محمد با حالتی تاسف برانگیز گفت : اگر بیرون نمی آمدیم یقینا شهید می شدیم. البته این خاطره را من از زبان آقای محمد علی رجایی شنیدم. | + | یکی از همرزمانش تعریف می کرد که یک بار ما هنگام نماز صبح خواب مانده بودیم که محمد ما را به شوخی با پتو و کیسه خواب از سنگر بیرون آورد، وقتی که سنگر خالی شد ناگهان خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و سنگر با خاک یکسان شد در این حالت محمد با حالتی تاسف برانگیز گفت : اگر بیرون نمی آمدیم یقینا شهید می شدیم. البته این خاطره را من از زبان آقای محمد علی رجایی شنیدم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11058 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11058 | + | |
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۴
کد شهید: 6518783 تاریخ تولد : نام : محمدرضا محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : زیبائی تاریخ شهادت : 1365/10/25 نام پدر : رمضان مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتشهداء
خاطرات
یک شب برای دعای توسل به حسینیه شاه حسین واقع در خیابان رضوی رفتم که حدودا" تا ساعت 10 طول کشید وقتی پیاده به خانه برگشتم بچه ها را دیدم که همه خوابیده بودند من هم از فرط خستگی کنار آنها به خواب رفتم در حالتی بین خواب بیداری پسرم وارد خانه شد وبه من گفت : مادر چرا اینقدر ناراحتی ؟ گفتم : از دست تو ناراحتم تو خیلی مرا اذیت آزار می کنی او خنده کرد وگفت : نه مادرجان خواهش می کنم از دستم ناراحت نباش به کوه عشق رفتم اگر باور نداری برخیز ببین در عالم خواب دیدم کاغذی به من نشان داد وگفت : ببین این امضاء امام زمان است ، نگاه کن تا ناراحتی ات از بین برود وقتی نگاه کردم دستم را گرفت وگذاشت روی همان امضاء سپس دوباره به من گفت : من به کوه عشق رفتم ناراحت مباش واز این بابت که پسرت شهید شده افتخار کن از آن زمان من بسیار خوشحالم وبه شهادت پسرم افتخار می کنم . یکی از همرزمانش تعریف می کرد که یک بار ما هنگام نماز صبح خواب مانده بودیم که محمد ما را به شوخی با پتو و کیسه خواب از سنگر بیرون آورد، وقتی که سنگر خالی شد ناگهان خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و سنگر با خاک یکسان شد در این حالت محمد با حالتی تاسف برانگیز گفت : اگر بیرون نمی آمدیم یقینا شهید می شدیم. البته این خاطره را من از زبان آقای محمد علی رجایی شنیدم.[۱]