ویرایش‌ها

شهید حسن خنجوکی

۳۶ بایت اضافه‌شده، ‏۴ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۲۹
او را در سن 14 سالگی به حوزه ی علمیه که در قائن واقع شده بود فرستادیم بعد از 6 ماه تحصیل با دوستانش تصمیم می گیرند به جبهه بروند چون سن آن ها کم بود با هم شناسنامه هایشان را دستکاری می کنند و موفق می شوند به جبهه ی کردستان اعزام شوند.
سری آخری که روحانی حسن به مرخصی آمده بود وقتی می‌خواست به جبهه برود با یکایک اهالی روستا خداحافظی کرد و از آنها حلالیت طلبید و به دوستانش می‌گفت که برای من تشییع جنازة باشکوهی برگزار کنید به من هم گفت مادر جان مرا ببوسید و گرنه پشیمان می‌شوید و این حرف او را جدی نگرفتم بعد از دوازده روز که از اعزام او می‌گذشت خبر شهادت او را برای ما آوردند وقتی جنازه‌اش را آوردند رفتم و پیکر مطهرش را بوسیدم.
ند روز دیگر به اعزام برادر حسن نمانده بود که حسن پیش من آمد تا اجازه رفتن به منطقه را بگیرد ولی من به او اجازه ندادم و گفتم که برادرت چند روز دیگر می‌رود اگر شما نمانید ما تنها می‌شویم و کسی نیست که به ما کمک کند. درست هم مانده باید درست را تمام کنی. او در جواب من گفت: مادر جان شما که از جبهه و جنگ خبر ندارید و نمی‌دانید که مردم آن منطقه در زیر بمباران موشک و راکت هواپیماها چه می‌کشند. اکنون تمام ابرقدرتهای جهان دست به دست هم داده‌اند تا مملکت امام زمان را نابود کنند. اکنون وقت نشستن در خانه نیست باید به پا خیزیم و جای خالی شهیدان را پر کنیم و راه آنها را ادامه دهیم. اگر شما می‌ترسید که من کشته شوم. من لیاقت شهادت را ندارم و گرنه در این چهار مرتبه‌ای که به جبهه رفته بودم باید شهید می‌شدم با همین کلمات مرا راضی کرد و راهی جبهه شد.منبع : سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8247سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />
۲٬۱۷۷
ویرایش