ویرایش‌ها

شهید یحیی زهانی

۲۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۷ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۵۵
پانویس
یک روز ما همة بچّه ها رفتیم در پادگان [[شهید برونسی]] که در جادّة اهواز، [[اندیمشک]] قرار داشت. که برادر حاج صادغ آهنگران آمد آنجا و چند بیت نوحه خواند. ایشان که نوحه می خواند. او با چشم گریان می گفت: حلالم کنید دیگر من 5 روز مهمان شما هستم تا اینکه حرف خودش شد و به فیض عظیم شهادت نائل شد.
من فقط 7 سال داشتم و چیزی را درکن می کردم وقتی پدرم در آخرین مرحله می خواست به [[جبهه]] برود. من و برادرم را به باغی که درکنار خانه داشتیم برد و با هم در آنجا بودیم بعد من و برادرم را در بغل گرفت و مادرم از ما عکس یادگاری گرفت و هنوز همان عکس را دارم و برای یادگاری از پدرم نگه داشتم.
شب در[[خرمشهر]] بودیم و 5 نفر از دوستان کنار هم نشسته بودیم ووصیت نامه هایمان را هم نوشته بودیم چون قرار بود بعد از یک ساعت مارا به خط مقدم ببرند در این مدت یک ساعت با دوستان جمع شده بودیم و صحبت می کردیم آن موقع به یکی از دوستان گفتم : ما که می رویم ولی آقای محمدی در خرمشهر می ماند آقای محمدی گفت : من هم می خواهم با شمابیایم چون اگر نیایم شما وقتی که برگردید به من زخم زبان نزنید ولی یحیی دراین موقع گفت : محمدی جان خیالت راحت باشد با حالت شوخی توراحت باش من همان اول شب عملیات شهید می شوم .منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11023سایت یاران رضا]</ref>  ==پانویس==<references/>
۲۷۳
ویرایش