ویرایش‌ها

شهید مهرزاد اسکندری

۵ بایت حذف‌شده، ‏۶ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۳
/* خاطرات */
بعد از آن توان صحبت کردن هم نداشتم، شب رفتم بیمارستان و دکترا گفته بودند باهاش حرف بزنید و بگویید مهرزاد حالش خوب است و به پسرش بگویید که زنگ بزند و با مادرش صحبت کند تا از این حالت بیرون بیاید. به مهرزاد خبر داده بودند برایم زنگ زد و با من حرف زد گفت: مادر چرا نگرانی؟ من که حالم خوب است هر چه حرف می زد من نمی توانستم جوابش را بدهم. وقتی صدایش را شنیدم بعد از مدتی حالم بهتر شد.
مهرزاد هم مرخصی گرفت و به فسا آمد خیلی نگران حال من بود. گفت: مادر چطور شد كه حالت بد شد؟ من هم جریان خواب را به او گفتم. مهرزاد گفت: مادر كسالتی داشتم که بر طرف شد شما نباید این قدر نگران من باشید. وقتی که مهرزاد تازه شهید شده بود یک پرنده سفید موقع غروب داخل حیاط ما مي آمد به او آب و دانه می دادیم و مدتی می ماند بعد می رفت و ما خیلی به این کبوتر سفید عادت کرده بودیم و حس می کردیم که این مهرزاد است که هر روز به من سر می زند.1
rId5
<ref>سایت نوید شاهد</ref>
۲۸۴
ویرایش