•روزی که سید علی عازم جبهه شده بود من مانع رفتن او شدم و به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی و در جبهه از دست تو کاری ساخته نیست. اما او اصرار داشت که من باید بروم. به خیال خودم او را منصرف نمودم و به روضه به خانه یکی از همسایه ها رفتم دیدم پس از چند لحظه فردی آمد و به من گفت: علی ساکش را برداشته و می خواهد به جبهه برود. من سراسیمه بیرون آمدم و سراغ او را گرفتم دیدم که او از خانه بیرون آمده و به کنار جاده رفته که اگر وسیله عبوری بیاید تا فیض آباد با او برود موقعی که من نزدیک او شدم و او فهمید که من می خواهم مانع او بشود فورا به بالای تیر برقی که در آنجا بود رفت و هر چه اصرار کردم پایین نیامد تا اینکه دیگر من راضی شدم و به او گفتم: من به تو کاری ندارم فقط بیا و از من خداحافظی کن. او پایین آمد و با من خداحافظی کرد و من به خانه برگشتم.<ref>سایت:یاران رضا </ref>http [[یاران رضاhttp://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7171]]==پانویس==<references />
== ردهها ==