ویرایشها
به یاد دارم پدرم همیشه مرا با خود به دعاى ندبهاى برد بعداز شهادت ایشان یک شب خواب دیدم صبح جمعه است و ایشان طبق روال هر هفته مرا از خواب بیدار کرد تا به اتفاق یکدیگر به دعاى ندبه برویم در بین راه مسیر حرکتمان را عوض کرد و به کنار دستخردى برد که ماهىهاى زیادى داخلش بودند سپس دو عدد ماعى زرد برایم گرفت و گفت اینها را بگیرد و سعى کن همیشه در دعاى ندبه شرکت کنى.
یک بار شانهاى در خیابان پیدا کردم به منزل بردم و در حال تمیز کردنش بودم که پدرم آمد با دیدن شانه پرسید چه کار مىکنى؟ جریان پیدا کردن شانه را از خیابان برایش تعریف کردم بعد با چهرهاى بر افروخته گفت و چرا با خودت به منزل آوردى مگر نمىدانى مال تو نیست و نباید به چیزى که مال ما نیست دست بزنى شانه را گرفت و به مادرم داد گفت ببر سر جایش بگذار که مادرم هم همین کار را کردو به اتفاق به جائى که شانه را پیدا کرده بودم رفتیم و شانه را همان جا گذاشتممنبع: سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11480سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />