به خاطر دارم فرزندم محمد سال دوم دانشسرا بود که به چناران نزد ما آمد و اجازه خواست تا به جبهه برود. من به او گفتم من الان مریض هستم صبر کن خوب شوم بعد برو که او در جوابم گفت: اسلام در خطر و جنگ است و بی همتی ننگ است و من باید به جبهه بروم. وقتی عشق و علاقه او را به جبهه دیدم اجازه دادم و او نیز خوشحال شد و راهی جبهه شد و رفت.
به یاد دارم آخرین باری که فرزندم محمد از جبهه به مرخصی آمده بود مرا به مزار شهدا برد و محلی را کنار شهید صالحی نشان داد و گفت: مادر من اگر شهید شدم مرا درهمین محل دفن کنید. بعد از چند روز به جبهه رفت و به آرزویش رسید و شهادت در راه خدا نصیبش گردید و ما طبق وصیتش او را در همان محل دفن کردیم و به خاک سپردیم.
ه خاطر دارم در عملیات والفجر 8 بود که در اوج پاتک دشمن ، شهید دامادی با تمام شجاعت و شهامت به وسیله نارنجک تفنگی یا خمپاره 60 آتش بر سر دشمن می ریخت و هدفهای مورد نظر خود را جستجو می کرد و از بین می برد. در همین هنگام بود که به وسیله سمینوف دشمن مورد اصابت گلوله تیر مستقیم قرار گرفت این تیر این بار به جای مهر نماز به پیشانی اش اصابت کرد و به دیدار حق شتافت و شهید شد روحش شاد باشد.منبع: سایت یاران رضاhttp<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8550سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>