ویرایشها
/* زندگینامه */
صحبت هایش که تمام شد، به قصد خداحافظی پیش آمد. بلند شدم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. آن لحظه آهسته در گوشش، علت گریه اش را سوال کردم. بازوانم را محکم گرفت و گفت که فردا جایی مهمان است و دیگر او را نخواهم دید. با خودم گفتم: «شاید برگه انتقالش آمده» اما گفت: «از خدا خواسته ام که جسم و جانمم را هر دو با هم قبول کند.» دوباره او را در آغوش گرفتم و قرار دیدار دوباره را با هم گذاشتیم و با چشمانی اشکبار از او خداحافظی کردم. فردای آن روز عید مبعث بود و دشمن از آتش بش سوءاستفاده کردو با تمام قوا به ما حمله ور شد. ما در آن روز شهدای زیادی را تقدیم کردیم اما در این میانه، من فقط نگران محمد بودم. از قضا مجروح و به عقب منتقل شدم و دیگر نشد که جویای احوالش باشم. مدتی بعد حالم که کمی بهتر شد، از بچه هایی که از خط برمی گشتند، سراغ محمد را گرفتم اما کسی او را ندیده بود تا اینکه یکی از رزمندگان گفت: خودروی محمد هدف اصابت موشک دشمن قرار گرفته و بقایای پیکرش در منطقه جامانده است. با شنیدن این خبر شوکه شدم. باورم نمی شد که حاجتش به این زودی برآورده شده باشد.
عین همانی شد که می خواست. آرزویش بود که همچون حضرت زهرا (س) گمنام و بدون مزار باشد. باور دارم که این هدیه خداوند به او بود تا شهید محمد وطنی، اهل مشهد، اهل آسمان شود، طوری که جسم و روحش را تمام و کمال فدای عقیله بنی هاشم کرد. هنوز در بهت حرف های آن روزش هستم که گفت: «کاش خدا جسم و جانم را با هم بگیرد!»یعنی بدون پیکر باشد و همین شد. از شهید محمد وطنی فقط یک تسبیح به یادگار به ایران بازگشت؛ بسیجی شهیدی که با فاطمیون بود و مردانه به دل دشمن زدو همچو حلاج، خریدار سردار شد. او از مرز منیت گذشت و همه او شد. خوشا به حالش و بدا به حال ما جاماندگان قافله مدافعان حرم عشق؛ همان ها که در خون وضو گرفتند و اقتدا به مولای عشق نمودند. ای کاش دعایی یا که نگاهی بکنند بر ما جامانده ها! ای کاش....»1<ref>سایت نویدشاهد</ref>
==پانویس==