گلزار :
==خاطرات:==
قبل از تولد فرزندم علیرضا بچه برای ما نمی ماند فقط یک دختر داشتم یک شب که به شهر رفته بودیم داخل مسافرخانه خوابیده بودیم که به نظرم صدایی آمد بلند شو خدا یک پسر به شما می دهد اسمش را هم علیرضا بگذار و سقا هم می شود فردای آن روز به بازار رفتیم مادرش یک سینی بزرگ مسی از بازار خرید من به آن فروشنده گفتم اسمی در آن حک کن پرسید چه اسمی ؟ گفتم: علیرضا . مادرش گفت : هنوز معلوم نیست فرزند ما پسر است یا دختر اسمش را الان می گذاری گفتم: من می دانم این بار پسر است و اسمش را نوشت.