آخرین باری که تقی به مرخصی آمده بود یکی از همسایگان او را در شبی مهتابی در حالیکه برادرم تقی لباس سفید بر تن داشتند و جلو خانه وضو می گرفت دید. ایشان به شهید گفته بود: چقدر زود صبح شده, نمازمان قضا نشود. شهید گفته بود من برای نماز صبح آماده نمی شوم و می خواهم نماز شب بخوانم. آن فرد همسایه گفته بود شما را به خدا نماز شب را به من هم یاد بدهید. شهید گفته بود نماز شب را به شما یاد می دهم به یک شرط و آن اینکه در نماز شبتان دعا کنید که من شهید شوم. همسایه گفته بود این چه حرفی است که می زنی خدا نکند. شهید گفته بود شما چه دعا کنید چه نکنید من شهید می شوم پس لا اقل برای سلامتی امام و پیروزی اسلام دعا کنید. این گذشت تا اینکه روزی که می خواست به جبهه برود خداحافظی کردند و رفتند ولی دیدم دوباره برگشتند, گفتم چه شده چیزی فراموش کردید؟ گفت: نه دیدم تا رفتن اتوبوسها یک مقدار وقت مانده گفتم یک بار دیگر همدیگر را ببینیم چون ممکن است دیدار به قیامت بیفتد.
به خاطر دارم زمانیکه برادرم تقی از جبهه به مرخصی آمده بود شبش جمعی از دوستانش به دیدار او آمده بودند که یکی از دوستانش گفت: تقی جان این همه جبهه رفتی خسته نشدی؟ بس است دیگر نوبت را به دیگران بدهید. برادرم با آن چهره نورانی خندان گفت: چرا خسته شوم مگر جهاد مسلمان در راه خدا خستگی دارد؟ اگر انسان صد سال هم در دنیا زندگی کند و چه به تلخی و چه به شیرینی بگذرد عاقبت باید در زیر خروارها خاک دفن شود و بمیرد. پس چه بهتر که این بدنها در زیر ترکش گلوله و خمپاره قطعه قطعه شود و بی غسل و کفن دفن گردد در حالیکه با کوله باری سبک با ذکر لا اله الا ا... بدرقه آخرت گردد.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11171سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references /> == ردهها =={{ترتیبپیشفرض:شهید تقی ساقی سعادت }}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]][[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه ]]