ویرایش‌ها

شهید موسی سالخورده

۳۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۸
شب همه خوابیده بودیم که من دیدم صدایی از خانه ای که پسرم موسی خوابیده بود می آید . من به پشت درب رفتم دیدم آنچنان به درگاه خدا ناله می کند که من تحت تاثیر قرار گرفتم . در دعاهایش موفقیت رزمندگان را از خدا درخواست می کرد . همچنین دعای کمیل را به تنهایی می خواند که حال مرا دگرگون کرد . رفتم داخل سئوال کردم پسر جان چه خبره ؟ چرا این طوری دعا می خوانی ؟ ایشان با یک نگاه به من گفت : مادر جان این آخرین وداع و آخرین شب است . من گفتم این چه حرفی است که می زنی ؟ گفت : مادر من از قاسم و علی اصغر امام حسین ( ع ) که بهتر نیستم . فقط من مطمئنم که شهید می شوم . مادر جان شما بعد از شهادت من دوست ندارم گریه و زاری کیند . دوست دارم زینب وار زندگی کنید . رفت و بعد از چند وقت خبر شهادتش را آوردند .
ی ک سری به برادر موسی گفتم چون من جزو کادر دوم گردان یدالله هستم باید به جبهه بروم شما جای پدر و مادر بمانید و امورات زندگی و کشاورزی را اداره کنید . در جواب من گفتند که : واجب خورده خود منع رطب نمی کند . این راهی است که خودتان به ما آموخته اید . و اگر راست می گویی شما اینجا بایست من به جبه می روم . گفت : هر کس برود برای خودش می رود و من ترجیح می دهم که به جبهه بروم .<ref> [[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11250|سایت یاران رضا]]<ref>
منبع : سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11250=پانویس== <references />
۲٬۱۷۷
ویرایش