* شب عمليات به يک ميدان مين رسيديم. يک گردان منتظر دستور من بود. گشتيم تا شايد بتوانیم معبر عراقي ها را پيدا كنيم، اما پيدا نكرديم. متوسل شدم به بي بي حضرت زهرا(س)، قلبم شكست. گريه ام گرفت. نمي دانم چند دقيقه گذشت. يک دفعه گويي از اختيار خودم بيرون آمدم. رفتم سراغ گردان، در يک حال از خود بي خودي دستور برپا دادم. بعد هم دستور حمله. بچه هاي اطلاعات داد و بيداد ميكردند. محمدرضا فداكار مي گفت: آن شب حتي يک مين هم عمل نكرد. چند روز بعد كه سه نفر از بچه ها گذرشان به همان ميدان مين افتاده بود ، اولين نفر كه پا به آن میدان گذاشته بود ، يک مين عمل كرد و پايش قطع شد! بچه ها با سنگ و كلاه بقيه مين ها را امتحان كردند، همه منفجر شدند!<br /ref>منبع:سایت نویدشاهد<br /ref>راوی: شهید عبدالحسین برونسی
* قبل از عمليات یک گلوله به بازوی سردار شهید برونسی خورد. برای مداوا به بيمارستاني در يزد منتقل شد. او فقط ميخواست تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار را به او نمي دادند، لذا به دامان اهل بیت متوسل شد. مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج و گشايشي در كارش بدهند. در حال گريه خوابش برد. شايد هم بين خواب و بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) دارند به طرف او مي آيند. حضرت به طرف بازوی او دست برده و چيزي از آن بيرون آورده و فرمودند: «بلند شو، دستت خوب شده. » بعد از اين خواب هرچه برونسی به دكتر می گفت: من خوب شده ام، دكتر باور نميكرد و به او می گفت :بايد عكس بگيرم. شهيد برونسي به دکتر گفت : به شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب شدنم را به شما می گویم. وقتي دکترها از دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در آن دیده نمی شد . دكترها با گريه او را از بیمارستان بدرقه كردند.<br /ref>منبع:سایت نویدشاهد</ref>
* لباس رزم من باید كفن من باشد سال 1362 من از قم و شهید عبدالحسین برونسی از مشهد به مكه رفته بوديم و از آمدن یكديگر خبر نداشتيم. یک روز که در طواف، كفشهايم را گم كردم و با پاي برهنه براي خريدن كفش از مسجدالحرام آمدم بيرون، دم در مغازه كفش فروشي، شهيد برونسي را ديدم. او هم كفش خود را گم كرده بود. بعد از خريدن كفش متوجه بسته هایی در دست او شدم. پرسيدم: اينها چيه؟ گفت: «كفن براي پدر،مادر و برادرم» گفتم: «خودت چي؟» لبخندي زد و با نگاه معني داري گفت: «مگر من به مرگ طبيعي مي خواهم بميرم كه كفن بخرم؟» بعد خنديد و گفت: «لباس رزم من بايد كفن من باشد!»<br /ref>منبع:سایت نویدشاهدنوید شاهد</ref>
== آثار ==
رفتن به گالری
پس از پیروزی انقلاب، عبدالحسین در گروه ضربت سپاه پاسداران، به فعالیت پرداخت. در اولین روزهای جنگ به جبهه رفت و به واسطه رشادتهایی که از خود نشان داد، فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه (ع) را پیش از عملیات خیبر بر عهدهاش گذاردند. چند روز قبل از عملیات بدر، عبدالحسین بارها از شهادتش در این عملیات خبر داده بود. آری در آخرین اعزامش توسط سپاه پاسداران و در همان عملیات بود که عبدالحسین برونسی، در سن 42 سالگی بر اثر اصابت ترکش چهار راه خندق را به خون خود متبرک ساخت و بیست و سوم اسفند سال 1363 را با نام خود جاودانه نمود. پیکر پاکش نیز همانطور که آرزو داشت مفقود شد و سال بعد در نهم اردیبهشت ماه سال 1364 در مشهد مقدس تشییع شد. از او 8 فرزند به یادگار باقی ماند.<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref>
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32
.... پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما و از زخم زبانهایی که زده میشود و آنها را و این زن انقلابی را خودت محفوظ و منصور بدار. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن در راه خودت قرار بده.
عبدالحسین برونسی<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref>
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32
شهید برونسی میگفت: «اوّلين دفعه که میخواستم به جبهه بروم، برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.» میگفت: «بالای سرش ایستادم تا بالأخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد، جریان جبههرفتن را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم، چون وقت داشت تند تند میگذشت و باید خودم را سریع به کارهایم میرساندم. بالأخره جریان را به خانمم گفتم؛ تا خانمم جریان را شنید، هم خودش و هم مادر خانم من گفتند: " ما را با اين وضعیت به کی میسپاری؟ در این موقعیت و شرایط، اگر ما الآن بیفتیم، چه کسی ما را به دکتر میبرد؟" گفتم که: " به خدا ميسپارمتان و حضرت زهرا(س) هم نگهدارتان است.".» قبل از اينكه از خانه برود، دوباره همان حالت به خانم ایشان دست میدهد و خلاصه، مجبور است که این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچّه رها کند و خودش را به کاروان برساند. میگفت: «بعد از مدّتي که در جبهه بودم، با خانوادهام تماس گرفتم و دیدم که خانواده خیلی خوشحالند. تعجّب کردم؛ پرسیدم: "جریان چیست؟" خانمم جریان را اينگونه تعریف میکردند؛ میگفتند: "بعد از این که تو رفتی، در همان حالی که من بيهوش بودم، یک کبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور کنار خانه زد و کنار من نشست. من حرکت کردم و به هوش آمدم؛ دیدم که این کبوتر است و يكدفعه پرواز کرد و رفت روی دیوار حیاط، روبروی همان در اتاق نشست. بعد از مدّتي دور حیاط چرخی زد تا اين كه داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز کرد و رفت.".» شهيد برونسي ميگفت: «از آن لحظه به بعد، تا همین الآنی که چند سال میگذرد و من در جبههها هستم، خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.»
آقای تونی میگوید: «شهید برونسی روز قبل از عملیات بدر، روحیة عجیبی داشت. مدام اشک میریخت. علّت را که پرسیدم، آقای برونسی گفت: "دارم از بچّهها خداحافظی میکنم؛ چرا که خوابی دیدهام." سپس افزود: "به صورت امانت برای شما نقل میکنم و آن اينكه: در خواب بيبي فاطمه زهرا -سلام الله علیها- را دیدم که فرمود: "فلانی! فردا مهمان ما هستی."؛ محل شهادت را هم نشان داد: همین چهارراهي که در منطقة عملیاتی بدر پد فرود هليكوپتر است و به طرف نفت خانه و جادة آسفالت بصره _ الاماره میرود و من در همین چهار راه باید نماز [شهادت]بخوانم.".» و بالأخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتي كه گفته بود، به زیبایی تعبیر شد و خود سردار شهید، شهادتین را خواند و بدينگونه عاشقی فرهیخته، به سوی خدا پركشيد.<ref>[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=180488سایت تبیان]</ref>
حدسم درست بود؛ کار بنّايي تو خانة یکی از علمای معروف؛ از همانهایی که با رژیم درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمیگذاشت. آستینها را زدم بالا و پا به پاش مشغول شدم. به قول خودش زیاد بند نیاوردم؛ همان اوّل کار بریدم، ولی به هر جان کندنی که بود، دو سه ساعتی کشیدم. بعدش يكدفعه سر جام نشستم. خسته و بيحال گفتم: «من که دیگه نمی تونم.»
خوب میدانست که من اهل بنّايي و این طور کارهای سنگین نبودهام. شاید رو همین حساب، زیاد سخت نگرفت. حتّي وقتی لباسها را عوض کردم و میخواستم بزنم بیرون، با خنده و با خوشرويي بدرقهام کرد. فردا دوباره آمد سراغم و دوباره گفت: «لباس کارت رو بردار که بریم.» یک آن ماندم چه بگویم، ولی بعد به شوخی و جدّي گفتم: «دستم به دامنت! راستش من بنیة این جور کارها رو ندارم.» خندید و گفت: «بیا بریم؛ امروز زیاد بهت کار سخت نمیدم.» یک ذرّه هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم، ولی از عهدة کار هم بر نمیآمدم. دنبال جفت و جور کردن بهانه ای، شروع کردم به خاراندن سرم. گفت: « مِسمِس کردن و سرخاروندن فايدهاي نداره؛ برو لباس بردار که بریم.» جدّي و محکم حرف میزد. من هم تصمیم گرفتم حرف دلم را ركّ و راست بگویم. گفتم: «آقای برونسی! من اگر بیام، کم کار میکنم؛ این طوری، هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره، هم اينكه دست و پای تو رو هم تنگ میکنم.» خنده از لبش رفت. اخم هاش را کشید به هم و برايم مثال آن هدهد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود؛ همان آتش که با کوهی از هیزم، برای حضرت ابراهیم -علیه السّلام- درست کرده بودند. خیلی قشنگ و منطقی، این موضوع را به انقلاب ربط داد و گفت: «تو هم هر چی که بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی، جا داره.» ساکت شد. من سراپا گوش شده بودم و داشتم مثل همیشه از حرفهاش لذّت میبردم. پی حرفش را گرفت و گفت: «در واقع علما الآن دارن به اسلام و به زنده کردن اسلام خدمت ميكنن، و خدمت و کار ما برای اون ها، خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام است.»<ref>خاکهای نرم کوشک، ص 22-23</ref>
خاکهای نرم کوشک، ص 22-23
خندید و گفت: «اونا شکسته نفسی کردن.» اصرارشان به جایی نرسید. عبدالحسین حتّي یک کلمه هم نگفت؛ نه آن جا، هیچ جای دیگر هم راز آن عملیات را فاش نکرد. حتّي آقای غلامپور از قرارگاه کربلا آمد که: «رمز موفقیت شما چی بود؟»
تنها جوابی که عبدالحسین داد، این بود: «رمز موفّقيت ما، کمک و عنایت اهلبيت عصمت و طهارت -علیهم السّلام- بود و امدادهای غیبی.» در تمام مدّتي که توفیق همراهی او را داشتم، عقيدهاي داشت که هیچ وقت عوض نشد؛ همیشه دربارة امدادهای غیبی میگفت: «به هیچ کس نگو این چیزها رو؛ چهكار داری به این حرفها؟» بعدش میگفت: «اگر هم خواستی این اسرار رو فاش کنیم و برای کسی بگویی، برای آیندهها بگو، نه حالا.»<ref>خاکهای نرم کوشک، ص 101-116</ref>
خاکهای نرم کوشک، ص 101-116
کمی فکر کردم و گفتم: «مشکل بشه کاری کرد، ولی حالا توكّل بر خدا؛ ميريم ببینیم چی ميشه.» رفتیم ادارة راهنمایی و رانندگی. هر طور بود کارها را رو به راه کردیم. دو، سه تا از آن افسرهای خیّر و باحال خیلی كمكمان کردند. عبدالحسین اوّل امتحان آييننامه داد و بعد هم تو شهری، و بالأخره بهش گواهينامه را دادند. البتّه همین هم خودش یک هفتهاي طول کشید. وقتی میخواست راهی جبهه بشود، برای خداحافظي آمد. بابت گواهينامه ازم تشکر کرد و گفت: «بالأخره این زحمتی رو که کشیدی، بگذار پای بيتالمال، إنشاءالله خدا خودش اجرت رو بده.» گفتم: «حالا خودمونیم حاج آقا! شما هم زیاد سخت میگیری ها.»
لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت مولی -سلام الله علیه-، رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت، حضرت شمع بيتالمال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی اینها را تعریف میکرد، لحنش جور خاصّي شده بود. با گریه ادامه داد: «خدا روز قیامت از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دسترنج خودشه، حساب ميكشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بيتالمال که یک سر سوزنش حساب داره!»<ref>خاکهای نرم کوشک، ص 133-134</ref>
خاکهای نرم کوشک، ص 133-134
شهید عبدالحسین برونسی در عملیاتهای عاشورا، فتحالمبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر 3 ، خیبر و بدر حضور داشت و در عملیات بدر درحالی که فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه علیه السلام را بر عهده داشت، به شهادت رسید.<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref>
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32
شهید عبدالحسین برونسی