ویرایش‌ها

شهید محمد تقی دانشمند

۳۸ بایت اضافه‌شده، ‏۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۱
/* خاطرات */
گلزار :
==خاطرات==
یادم هست پسرم محمد تقی دانشمند برای تحصیل به جاجرم رفته بود و در سال دوم دانشسرا بود یکروز به خانه آمد و بعد از کمی مقدمه چینی و حرف از جبهه و جنگ به من گفت: پدر من می خواهم به جبهه بروم. آیا اجازه می دهید. گفتم: پسر چرا می خواهی به جبهه بروی؟ به این پدر پیرت رحم کن من فقط یک پسر دارم تو هم می خواهی مرا تنها گذاشته و به جبهه بروی. گفت: پدرجان فرمان امام را باید اجرا کرد بعد هم اگر من نرم ، به دیگری هم بگویند نرو پس چه کسی در مقابل دشمن بایستد. و از کشورمان دفاع کند من از جواب دادن به او طفره رفتم و به داخل حیاط رفتم و زیر درخت انار نشستم و یک انار را باز کرده و شروع کردم به خوردن او آمد و کنار من نشست و گفت: جوابم را ندادید بروم یا نه؟ چه جواب می دهی؟ گفتم: از مادرت اجازه بگیر هرچه مادرت گفت: قبول می کنم. هر طور که بود رضایت مادرش را گرفت و من هم که قول داده بودم نتوانستم مخالفتی بکنم خلاصه آماده رفتن شد و از همه خداحافظی کرد و رفت.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8583سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />
۲٬۱۷۷
ویرایش