ویرایش‌ها

شهید غلامحسین زوزنی

۳۱ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۰۴
پانویس
زمانیکه همسرم غلامحسین در جبهه حضور داشتند، پسر بزرگم دچار مریضی سختی شد که با همسرم تماس گرفتم و جریان را تعریف کردم و گفتم : باید برگردید، من با بچه کوچک شیرخواره چگونه او را این طرف و آن طرف ببرم . ولی ایشان مرا دلداری دادند و با لحن خاصی گفتند : من نمی‌توانم جبهه را ترک کنم، که در جواب گفتم : بچه دارد از دست می‌رود . ایشان هم در جواب شاعر شدند و گفتند : یکی درد و یکی درمان پسندد . یکی وصل و یکی هجران پسندد . من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد .
یکروز در کلاس درس بودم که به من اطلاع دادند، لوازم خود را جمع بکنم . هنگامیکه به حیاط مدرسه آمدم، پسر عمه‌ام را دیدم به من گفت : بیا با هم برویم، از او سؤال کردم کجا می‌خواهی بروی؟ ایشان فقط گفتند به عروسی . تا اینکه به معراج شهداء رسیدیم دیدم همه اقوام و فامیل دور تابوتی جمع شده‌اند و گریه می‌کنند، تعجب کردم و به خود لرزیدم . وقتی جلوتر که رفتم آنجا بود که با جنازه‌ی به خواب رفته پدرم غلامحسین زوزنی مواجه شدم و اینگونه شد که از خبر شهادت پدرم مطلع شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11051 سایت یاران رضا]</ref>
منبع : سایت یاران رضا==پانویس== http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11051>
۲۷۳
ویرایش