یک روز حسین به من گفت: من از امثال شما که از من کوچکتر هستید و راهی جبهه می شوید خجالت می کشم و دوست دارم مانند دیگر مردم و جوانان در دفاع از کشور سهیم باشم من به او گفتم: باشد من بروم و برگردم بعد شما برو ولی ایشان جواب جالبی داد و گفت: اعمال هر کس فردی محاسبه می شود نه با اقوام و خویشان. به هر حال جوشش اندرون او را وا داشت که در این راه گام نهد.
موقعی که با حسین در جبهه بودم پدر و مادر او قرار بود به مکه مشرف گردند روزی حسین به من گفت: من احساس می کنم دوباره پدر و مادرم را نمی بینم و آرزو کرد که ای کاش می شد هنگام مسافرت آنها به مکه می توانستم یک بار دیگر آنها را ببینم.
حسین در سالهای قبل از شهادتش در منزلی که در شهر داشتیم یک اطاق را گرفته بود و درس می خواند. یک روز که به دیدارش رفتم گفت: پدر جان برای من یک خانة دیگری اجازه کن، من اینجا نمی مانم. من تعجب کردم و به او گفتم: آخر مرد حسابی کسی خانه خودش را می گذارد و به خانه مردم می رود و اجاره می دهد؟ در همین اثنا شنیدم صدای دختر خانمی از طبقة دوم ساختمان مقابل به گوش رسید که داشت ایشان را صدا می زد که به او نگاه کند. ایشان سرش را پایین انداخت و گفت: برای این است که نمی خواهم اینجا بمانم.<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8237|سایت یاران رضا]]</ref>
==پانویس==
<references />