گلزار :
==خاطرات:==
شهید: صحرایى یکى از دوستان نزدیک پدرم بود آنها همدیگر را برادر خطاب مىکردند روزیکه شهید صحرایى مىخواست به جبهه برود به منزل ما آمد براى خداحافظى و گفت مىخواهم به جبهه بروم اگر امر و کارى ندارید التماس دعا مادرم گفت: در این موقعیت که على اکبر هم در جبهه است اگر شما هم بروید و خانواده بى سرپرست مىمانند صبر کنید على اکبر از جبهه بیاید آن وقت شما بروید ایشان گفت: برادرم على اکبر گفته ما باید همیشه در جبهه حضور فعال داشته باشیم چون به وجود ما نیاز است خداوند تبارک و تعالى از خانواده هایمان محافظت خواهد کرد شهید صحرایى به جبهه رفت و چند روز بعد خبر شهادت ایشان و پدرم را آوردند.
به یاد دارم ده ساله بودم که پدرم مرا به کلاس خیاطى فرستاد و به من توصیه مىکرد حجابم را رعایت کنم تا الگوى دیگران باشم همچنین به من و برادرم گفت اگر سوره آیة الکرسى و نماز غفیله را حفظ کنید مبلغ پنجاه تومان به شنا هدیه مىدهم که ما هم این کار را کردیم و ایشان هم به وعدهاش عمل کرد.