به همین خاطر بود که یکی از استاداش زنگ زده بود به مسئول گردان بهداری و گفته بود: "اگه این پسر مثل بقیه ی دانشجوها سر کلاس حاضر بشه، میتونه یکی از نوابغ پزشکی باشه."
اصرار فرمانده ی گردان فایده نداشت و محمد قبول نمی کرد برگرده دانشگاه؛ تا این که فرمانده تیر خلاص رو زد و گفت: "مگه مقلّد امام نیستی؟ طبق فتوای امام، [[جنگ]] واجب کفائیه و منم نیرو به اندازهی کافی دارم؛ اما درس خوندن برای تو واجبه."
محمد که دیگه دلیلی برای امتناع نداشت گفت: "باشه، فقط باید قول بدید موقع [[عملیات]] خبرم کنید!" <ref>منبع:فلش کارت شهدای علم و اخلاق- مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref>
==پانویس==