بسمه تعالی
نام : علی اکبر صادقیان
نام : پدر محمد علی
نام : مادر صفورا
محل : شهادت فاو
محل تولد : قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۱/۰۷/۰۵
محل شهادت : فاو تاریخ شهادت ۱۳۶۵/۰۲/۱۰
استان محل شهادت : بصره شهر محل شهادت فاو
وضعیت تاهل : مجرد درجه نظامی
تحصیلات : فوق دیپلم رشته تربیت معلم
عملیات : سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید : قزوین - قزوین –
�
==زندگی نامه==
صادقیان، علیاکبر: پنجم مهر ۱۳۴۱، در شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش محمدعلی، کارگری میکرد و مادرش صفورا نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته تربیت معلم درس خواند. معلم بود. از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. دهم اردیبهشت ۱۳۶۵، در [[فاو]] [[عراق]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به [[شهادت]] رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
==وصیت نامه==
[[شهید علی اکبر صادقیان]]: حال که مدت هشت سال از عمر [[انقلاب اسلامی]] می گذرد و [[انقلاب]] ما می رود تا به تمام جهان و جهانیان صادر شده و تمامی مستضعفان را بیدار نماید و علیه ستمگران و یزیدیان زمان بشوراند و به همه ی ستمدیده ها بفهماند که این -به اصطلاح- ابرقدرت های شرق و غرب، طبل توخالی هستند که فقط صدای آن ها در دنیا پیچیده است و در داخل هیچ و پوچ هستند، بحمدالله همه ی ملت های جهان بیدار شده و از امام امت خط می گیرند و در هر جای دنیا که باشند، دل شان برای [[رهبر]] [[انقلاب]] ما می تپد و حسرت می خورند که: «ای کاش! ما هم در کشور خودمان چنین رهبری داشتیم.» پس، ای امت شهیدپرور! حال که خداوند بر ملت ما منّت نهاده و چنین رهبری به ما عطا نموده و ما را از منجلاب فساد نجات داده است، باید قدر این نعمت خدادادی را بدانیم و به فرمایشات ایشان خوب و نکته به نکته توجه نموده و به آن عمل نماییم. این را هم بدانید، تا روزی که پشتیبان امام باشید، دشمن کاری نمی تواند بکند و خدا هم با شماست. جوانان حزب اللهی! شمایی که تاکنون فضای جبهه ها را گرم نموده و پشت دشمن را به خاک مالیده و دشمن را -که همه ی ستمگران دنیا و سران فاسد دنیا هستند- به خاک سیاه ذلت نشانده اید، باز هم جبهه ها را خالی نگذارید و تا زمانی که جبهه ها به نیرو احتیاج دارد، به جبهه بیایید و بدانید که جنگ ما، جنگ با صدام و حزب بعث نیست؛ آن ها حشره ای بیش نیستند و جنگ ما، جنگ اسلام با تمامی کفر است، که هم اکنون نفس های آخر خود را می کشد. سرنوشت این جنگ به دست شماست و شما باید با قدرتی که خداوند به شما داده است، این جنگ را تا پیروزی نهایی ادامه دهید، که خدا هم شما را یاری می کند و -ان شاء الله- به همین زودی دشمن سرنگون شده و راه [[کربلا]] باز خواهد شد و رژیم بعث نیز از بین خواهد رفت و ملت ستمدیده ی [[عراق]] و ملت های دیگر از ظلم ظالمان و ستمگران کشور خود رها خواهند شد و قدس عزیز را هم خواهید گرفت و به تمامی دنیا قدرت اسلام و مسلمین را نشان خواهید داد. ...و اما ای ملت! هوشیار باشید که دشمنان داخلی و خارجی ساکت ننشسته اند و همیشه دنبال فرصت مناسب هستند. شما باید با هوشیاری خود، آن ها را شناسایی کرده و به چنین افرادی میدان فعالیت ندهید؛ به خصوص به کسانی
که در لباس [[اسلام]] -چه در داخل و چه در خارج- با نام و ظاهر اسلامی می خواهند به اسلام ضربه بزنند؛ سعی کنید با هوشیاری تمام نقشه ی آن ها را نقش بر آب نمایید. ...و اما سخنی با عزیزان فرهنگی؛ برادران و خواهران فرهنگی! شما باید توجه کنید که در چه زمان حساسی قرار و با چه نسلی سر و کار دارید. در کلاس شما فرزند، برادر و یا خواهر و خلاصه یکی از اقوام [[شهید]] وجود دارد و شما با فرزندان و عزیزان [[شهدا]] سر و کار دارید. نکند -خدای ناکرده- در کلاس کم کاری و یا در تربیت این عزیزان کوتاهی کنید و اگر چنین کنید، در آخرت جوابی برای این [[شهیدان]] ندارید. برادران آموزگار! شما عذری که برای نرفتن به [[جبهه]] دارید این است که معلم هستید و کلاس ها هم نباید تعطیل شود؛ پس مواظب باشید که مسؤولیت شما بسی سنگین است. البته معلم بودن نمی تواند بهانه ای برای به [[جبهه]] نرفتن باشد. به نظر من برای یک معلم حزب اللهی ننگ است که در کشور ما –تقریباً- هفت سال جنگ باشد و او حداقل هفت ماه به [[جبهه]] نرفته باشد! من خدا را شُکر می کنم که بار دیگر بر من منت نهاد و این سعادت نصیبم شد تا بتوانم چند روزی پیش عزیزان [[رزمنده]] باشم و از آنان درس بگیرم. ...و اما مادرم! شما برایم زحمات زیادی کشیدی؛ چه در ایام نوزادی و چه در روزگار کودکی و چه در امر تربیت و تحصیلم، که تا این حد مرا رساندی. پدرم! شما هم زحمات زیادی را تحمل کردی و با دست های پینه بسته ات رنج زیادی را متحمل شدی، تا من راحت باشم و راحت درس بخوانم. شما می خواستید در پیری، من دست شما را بگیرم -که این آرزوی هر پدر و مادری است-؛ اما چه کنم که اسلام در خطر است. مسأله، مسأله ی اسلام و کفر است و [[جنگ]]، [[جنگ]] [[اسلام]] و کفر است. -ان شاء الله- مرا می بخشید؛ البته برای شما مایه ی افتخار است. خدا را شُکر کنید که مرا راهنمایی کرد تا به راه های انحرافی و فاسد گرایش پیدا نکنم. آری؛ پدر، مادر، برادران و خواهرانم! اگر خداوند مرا مورد لطف و عنایت خویش قرار داد و نعمت [[شهادت]] را نصیبم کرد (هر چند که من می دانم لیاقت آن را ندارم؛ اما شاید خداوند بر گنه کاری چون من توجه کرد و [[شهید]] شدم)، در شهادتم گریه و زاری نکنید. اگر بخواهید برایم بیش از حد گریه کنید، من راضی نیستم و هرگاه دل تان برایم تنگ شد و دل تان گرفت، سر قبرم بیایید و به یاد [[امام حسین(ع)]] و یاران عزیزش -که در حقیقت رهبر ما آن ها هستند- و برای [[علی اکبر(ع)]] او گریه کنید و بدانید که من هم راه آنان را ادامه دادم. -خدای ناکرده- کاری نکنید که دشمنان از شما نقطه ضعفی بگیرند. برایم فقط دعا کنید که خداوند مرا ببخشد و از گناهانم درگذرد؛ چون من جز گناه چیزی ندارم که با خود ببرم و از خدا بخواهید تا [[شهادت]] را به من عطا نماید.۱ (۱۴۵۸۸۱۳) علی اکبر صادقیان ۲۰/۰۱/۱۳۶۵<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1750 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
==پانویس==
<references/>
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:علی اکبر_صادقیان}}