براتعلی یکسری به همراه گله گوسفندان به خاک ترکمنستان رفته بود موقع برگشتن راهش را گم کرده بود و در یک جایی ایستاد و استراحت می کند زمانی که حدس می زند هنگام اذان است شروع به اذان گفتن می کند ولی چوپانهایی که آن قسمت بودند می ترسند و با آب جوش بالای سر براتعلی می ریزند با این حال ایشان اذان را قطع نکرده و ادامه می دهد.
یکدفعه یادم است که به دخترم گفت: عموجان بروید وضو بگیرید و بیائید پست سر من نماز بخوانید در آن زمان ما یک خانه ای در دست ساخت داشتیم که براتعلی می گفت این خانه مسجد من است.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11921 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
[[File:11921.jpg]]
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11921 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />