ویرایش‌ها

شهید محمد هادی درویشی

۱ بایت حذف‌شده، ‏۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۰
من با شهید محمد هادی درویشی خیلی صمیمی و نزدیک بودیم و با هم عهد کرده بودیم که با هم باشیم . وقتی به منطقه رفتیم از هم جدا شدیم . و تا یک ماه ایشان را ندیدم . وقتی ایشان را در محل استقرار خودمان دیدم بسیار خوشحال شدم و او را در آغوش گرفتم . بعد از کمی خوش و بش کردن گفت : خیلی راضی ام . اما یکی از دوستان خود را از دست دادم و ادامه داد . چرا آنهائی که خوب هستند می روند . پس از چند لحظه سکوت دوباره گفت : علی من هم می روم . با شوخی گفتم : مگر تو هم خوب شده ای ؟ لبخندی زد و گفت : شاید . از خانواده اش سوال کردم گفت : پدر . برادرم در جبهه هستند . گفتم : بقیه یعنی همسرت گفت : نمی خواهم از آنها خبری داشته باشم . وقتی به او گفتم : که شما خانواده ات را که خیلی دوست داری پس چرا نمی خواهی از آنها خبر داشته باشی . گفت : وقتی به انها فکر می کنم ، دلواپس آنها شده و تعلقات دنیا جلویم را می گیرد و فاصله کم شده را زیاد می کند . پرسیدم چه فاصله ای ؟ گفت : علی جان من هم رفتنی هستم و آمده ام با تو خداحافظی کنم . او طوری حرف می زد که مشخص بود این بار با همه دفعات فرق میکند و احساس کردم آخرین ملاقات من با ایشان است . اشک در چشمانم جمع شد و به او گفتم هادی ، خیلی تغییر کرده ای . لبخندی زد و گفت : همه در حال تغییر هستند . حدود یک ساعت با هم بودیم و در حالی که دود و آتش و صدای انفجار از بمباران هواپیما ها در منطقه حاکم بود با هم قدم می زدیم . سپس از من اجازه گرفت و همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم . بدنم را فشار محکمی داد که هنوز دستانش را بر بدنم احساس می کنم . او را بر بدنم حس می کنم . و چهره ی نوری و عطر بهشتی او هنوز در یادم هست . خداحافظی کردیم . او از من جدا شد و هر لحظه که دور می شد به من نگاه می کرد و بلند صدا می زد که به دنبالم نگاه نکن .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8795 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
<references />
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش