ویرایش‌ها

شهید سید محمود حسینی فر

۴۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۱
یکی از دوستان تعریف می کرد :" من خواب دیده بودم که پدر محمود آمده و ترخیصی ایشان را گرفته ، من به او گفتم: ترخیصی من را هم بگیر ، پدرش گفت: من فقط آمده ام او را ببرم چون او تنها فرزندم است . فردا که برای شهید باز گو کردم گفت : " ترخیصی مرا امام زمان می گیرد و من فقط دوتا سه روز دیگر در خدمت شما هستم .
همرزم شهید می گوید :" پس از عملیات والفجر 2 و اتمام پاتک عراق در گردان حدود 13 تا 14 نفر مانده بودیم که ناگهان یک خمپاره در نزدیکی ما به زمین خورد و سید محمود مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت ، و بلافاصله چند نفری که مجروح شده بودند را توسط آمبولانس به بیمارستان اعزام کردند . سید محمود دوتا سه روز بود ، که به علت عمق جراحت از ناحیه شکم به شهادت رسیدند و شربت گوارای شهادت را سر کشیدند .
من با شهید سید محمود حسینی فر در سال 1364 در یک دسته و در یک گروهان بودیم ، او تعریف می کرد : که در عملیات خیبر هنگامی که ما پیشروی می کردیم و دشمن را عقب می راندیم . سه لشکر قرار بود عملیات کنند که متأسفانه ما بی خبر از طرفین که موفق به شکستن خط شده بودند . هم چنان پیشروی می کردیم تا به رود خانه دجله رسیدیم ، که اگر یادتان باشد از سیما هم پخش نشد که ، رزمندگان اسلام در دجله وضو ساختند ، چند لحظه ای نگذشته بود که دیدیم از پشت سرمان تانکهای عراقی به سمت ما می آیند ، که ناگهان زمین و زمان پر شد از خمپاره و آتش و تحمل ،پنجاه تا تانک از پشت سر و از روبه رو ، رودخانه را کاملاً در محاصره گرفته بودند . لحظه به لحظه بر تعداد شهدای ما اضافه می شد و تنها راه رهایی و نجات قرار از بین تانکها به پشت بود . بچه ها مانند پلنگی که راه و چاره ای جزء رو به رو شدن با شکاچی ندارند به سمت تانکهای دشمن هجوم می آورند ، ما در مسیری صاف و هموار و عراقیها تا دندان مسطح و داخل ماشینهای زره پوش بودند . متأسفانه تعداد زیادی از بچه های ما تار و مار شدند و چند تا از تانکهای عراقی هم مندم شد . خیلی از بچه ها خود من موفق به فرار از بین تانکهای عراقی شدیم و حدوداً 5 کیلومتر دویدیم و تانکهای عراقی ما را تعقیب می کردند . نفسمان بریده بود و هر کس می ایستاد یا شهید می شد یا اسیر ، من چون مسابقه ورزش داشتم با یکی دیگر از بچه ها همچنان می دویدم تا اینکه به لب هور رسیدیم . حالا دیگر چاره ای برای ما نبود ، قایق هم نبود ، تانکها چند صد متری ماند . بود به مابرسند که ناگهان هلی کوپتر از نیروهای خودی سر و کله اش پیدا شد و به محض نشستن آنقدر نیروسوارش شد که نمی توانست حرکت کند . تانکهای عراقی هم در زدن هلی کوپتر با هزار زحمت از زمین بلند شد . متأسفانه چند نفر موفق نشد ند که سوار شوند ، که بعداً فهمیدیم اسیر شده اند و بعد به میهن اسلامی باز گشتند. من در حالی که به پایه های چرخ هلی کوپتر چسبیده بودم ، گاهگاهی آنقدر پایین می آمد که پایمان به آب می خورد ، بلاخره به خشکی رسیدیم ، هلی کوپتر فرود آمد و ما جان سالم به در بردیم ، و به محض اینکه به جای بی خطری رسیدیم آنقدر خسته بودم که 20 ساعت خوابیدم و ناگهان با صدای غرش انفجار از خواب پریدم که هواپیمای عراقی جهت بمباران پادگان ما چند تا بمب در بیرون از پادگان ما ریخته بودند ، که صدای مهیبی بلند شده بود . بعد از انجام عملیات تسویه حساب کردم و به اسفراین برگشتم . سایت: یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7287سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش