}}
==خاطرات:==
یک روز عیدمحمد نزد من آمد و گفت: تصمیم دارم که به جبهه بروم بیا با هم به منزلت برویم. می خواهم وصیت نامه ام را بنویسم. گفتم: چرا منزل ما، برویم منزل خودتان. اما عیدمحمد گفت: من که پدر ندارم فقط مادر و همسرم هستند و می خواهم آنچه من در این دنیا بعنوان مال و منال دارم و خداوند تبارک و تعالی به من عطا کرده، سهم مادر و هسمرم را بدهم. بالاخره به منزل ما رفتیم و وصیت نامه اش را تنظیم کرد و از من درخواست کرد که وصیت نامه را به صورت امانت در نزد خودم نگاه دارم و زمانیکه خبری از او شد و یا خبر شهادتش را آوردند وصیت نامه اش را به برادرش بدهم، بعد از چند روز که از اعزامش به جبهه گذشت همان طور که پیش بینی کرده بود به درجه ی رفیع و پر فیض شهادت نائل گشت و خبرش را آوردند و من هم همان طور که قرار بود وصیت نامه اش را به برادرش دادم.
یک دفعه عیدمحمد برایم تعریف می کرد که: یک شب خواب یکی از اقواممان که به شهادت رسیده را می دیدم که به من گفت: عیدمحمد این جا دو باب ساختمان ساخته اند که یکی از آنها برای من و دیگری برای توست! بیا ببین چقدر قشنگ است، پسند می کنی؟ بعد می گفت حالا که این خواب را دیده ام تصمیم دارم که بروم و از خون شهید دفاع کنم. شاید مرا نیز خداوند در راه خودش قبول کند و به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گشتم.
پسر عمومی شهید عیدمحمد خبر شهادتش را به چناران آورده بود دوستش آمد گفت عیدمحمد پایش شکسته گفتم: نه او به شهادت رسیده، دروغ است. آن موقع بچه هایش خیلی کوچک بودند فرزند آخرش چهار روزه بود. بچه ها را برداشتیم آمدیم چناران که شهید را با تاجی گل آوردند و تشییع نمودند آن روز تنها همین یک شهید بود که تشییع می شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11673 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>