شهید حسن جوانبخت‌تقی‌آبادی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۵۴: سطر ۵۴:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
به خاطر دارم قبل از این که برادران سپاه خبر شهادت پدرم را بیاورند شبش خواب دیدم یک هلی کوپتر روی خانه ما دور می زند. هلی کوپتر نشست و تابوتی از آن بیرون آوردند و دور خانه مانند طواف دادند .بعد دیدم پدرم ازآن تابوت بیرون آمد و سوار هلی کوپتر شد .پرسیدم پدر جان کجا؟ شما که تازه آمده اید.گفت من باید بروم و هلی کوپتر اوج گرفت ورفت به آسمان.از خواب بیدار شدم صبح شد.میخواستم بروم سر کلاس که معلم گفت زنگ سوم تعطیل است برو خانه.به منزل که آمدم دیدم جمعیت جمع هستند و می خواهند پدرم را تشییع کنند.
+
به خاطر دارم قبل از این که برادران سپاه خبر شهادت پدرم را بیاورند شبش خواب دیدم یک هلی کوپتر روی خانه ما دور می زند. هلی کوپتر نشست و تابوتی از آن بیرون آوردند و دور خانه مانند طواف دادند .بعد دیدم پدرم ازآن تابوت بیرون آمد و سوار هلی کوپتر شد .پرسیدم پدر جان کجا؟ شما که تازه آمده اید.گفت من باید بروم و هلی کوپتر اوج گرفت ورفت به آسمان.از خواب بیدار شدم صبح شد.میخواستم بروم سر کلاس که معلم گفت زنگ سوم تعطیل است برو خانه.به منزل که آمدم دیدم جمعیت جمع هستند و می خواهند پدرم را تشییع کنند.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6149 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6149
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ ‏۲۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۰

حسن جوانبخت تقی ابادی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۶/۱/۲۲،خرمشهر
محل دفن بهشت رضا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرغضنفر


خاطرات

پيش بيني شهادت راوی فاطمه جعفرزاده متن کامل خاطره

فرزندم حسن از ناحیه پا به شدت مجروح شده بود.بعد از مرخص شدن از بیمارستان اورا برای ادامه درمان و استراحت به منزل فرستادند.در آن مدتی که او در منزل تحت درمان بود حتی یک آخ نگفت وهیچ ناراحتی نکرد.یادم هست که هنوز زخم پایش کاملا بهبود نیافته بود که گفت می خواهم به جبهه بروم .به او گفتم حسن جان مادر هنوز تو 2 هفته ی دیگر استراحت داری بمان. به من گفت نه میروم به من احتیاج دارند.به همین زودی مثل شکلات بر میگردم.رفت وبعد از مدتی به شهادت رسید. پرهيز از گناه راوی فاطمه جعفرزاده متن کامل خاطره

هنگامی که فرزندم حسن برای استراحت و ادامه ی درمان در منزل بودند یکی از دوستانش درب منزل آمد وگفت جشن تولد گرفته ام شما هم بیا ئید تا به اصطلاح دلشان باز شود.فرزندم حسن بعد ازساعتی عصایش را بر داشت ورفت.کمی نگذشت که برگشت .زن برادرش از او پرسید حسن آقا چرا برگشتید؟ حسن گفت چند بار بگویم من آقا نیستم اسم من حسن است.در ثانی من پاسدار هستم آن ها نوار موسیقی گذاشته اند نمی خواهم ونمی توانم در مجلس لهو لعب شرکت کنم. ناظر و شاهد بودن شهيد برامور راوی فاطمه جعفرزاده متن کامل خاطره

حدود ِیک سال بعد از شهادت فرزندم عده اِی قصد رفتن به سورِیه را داشتند. من هم گفتم مِی خواهم بروم.شوهرم گفت ما که پول ندارِیم چطور مِی خواهِی بروِی؟ . شب همانروز خواب دِیدم فرزندم حسن ِیک اتوبوس بزرگ آورده است و به من گفت مادر جان چرا سورِیه نرفتِی؟ گفتم پدرت گفته پول ندارِیم.گفت بلند شو من خودم کاروان دارم .خودش آمد رختخوابم را بست و گفت بلند شو مِیخواهم تو را ببرم.باز گفتم آخر پول ندارم.گفت برو بانک براِیت پول رِیخته ام.صبح رفتم دِیدم حقوق شهِید برقرار شده وبراِیم معوقه وارِیز کرده اند. خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی فاطمه جعفرزاده متن کامل خاطره

سپاه آن اوایلی که فرزندم شهید شده بود ما را روزهای پنج شنبه به بهشت رضا می بردند.نمی دانم چه شد که دو جلسه پشت سر هم نتوانستم به بهشت رضا بروم. شبی در خواب دیدم که درب منزل را می زنند.گفتم عزت (خواهر شهید)دررا باز کن.او رفت و در را باز کرد.پرسیدم کیه؟ گفت داداش حسن است دو کلید آورده است و می گوید بده به مادرو بپرس چرا جلسه نمی آید؟من خودم توی جلسه هستم ضمنا فرزندم علی را هم بیاورید.من دویدم به سمت در که او را ببینم .در را که باز کردم دیدم جلسه مهمی است وخیلی شلوغ است وتا درب حرم امام رضا(ع) جمعیت صف کشیده اند ودارند غذا می دهند و حسن خدمت گزار است. خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی علی جوان بخت تقی آبادی متن کامل خاطره

به خاطر دارم قبل از این که برادران سپاه خبر شهادت پدرم را بیاورند شبش خواب دیدم یک هلی کوپتر روی خانه ما دور می زند. هلی کوپتر نشست و تابوتی از آن بیرون آوردند و دور خانه مانند طواف دادند .بعد دیدم پدرم ازآن تابوت بیرون آمد و سوار هلی کوپتر شد .پرسیدم پدر جان کجا؟ شما که تازه آمده اید.گفت من باید بروم و هلی کوپتر اوج گرفت ورفت به آسمان.از خواب بیدار شدم صبح شد.میخواستم بروم سر کلاس که معلم گفت زنگ سوم تعطیل است برو خانه.به منزل که آمدم دیدم جمعیت جمع هستند و می خواهند پدرم را تشییع کنند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا