درست همان شبی که فرزندم عبدالحمید حاجیان ملکی در جبهه به شهادت رسیده بود من در خواب دیدم که درست در خانه قدیمی خودمان و در همان مکانی که ایشان به یا آمده بود با لباسهای خاکی و اسلحه به دست دیدم ایشان به آرامی به نزد من آمد و گفت : مادر آمده ام تا از شما خداحافظی کنم او را در آغوش گرفتم و پیشانی اش را بوسیدم و گفتم پسرم شما تا به حال کجا بودی من دلم برایت خیلی تنگ شده است . او گفت نگران من نباشید من به یک جای بسیار خوب رفته ام . بعد از من خداحافظی کرد و مانند یک پرنده به طرف آسمان پرواز کرد از خواب بیدار شدم و حدود 15 روز از آن خواب که گذشت خبر شهادت را برای ما آوردند .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206477 سایت یاران رضا]</ref>
}}Masi:==پانویسرده==<references />{{ترتیبپیشفرض:عبدالمجید حاجیان ملکی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]