آخرین دفعه ای که من برادر سمندری را دیدم سر ظهر و در منطقه بود. من به ایشان گفتم: من می خواهم به مرخصی بروم، شما نمی خواهی با من به مشهد بیایی؟ ایشان گفت: من خسته ام، 20 دقیقه بخوابم بعد مرا بیدار کنید. با هم صحبت بکنیم. ایشان 72 ساعت می شد که نخوابیده بود و حالا می گفت: فقط 20 دقیقه بخوابم. ایشان بعد از 20 دقیقه بلافاصله خیلی سر حال و قبراق بیدار شد! من و آقای آریان منش با ایشان صحبت کردیم و گفتیم: اگر صلاح می دانی بعد از چند سال که در منطقه خدمت می کنی مأموریت بگیر به مشهد بیا. ولی ایشان راضی نشد. به ایشان گفتم: لااقل به مرخصی بیا. ایشان نیز به ما همین جوری یک قولی داد و گفت: باشد، اگر فرصتی شد.
وقتی که اولین فرزندم بدنیا آمد فکر می کنم عملیات کربلای 4 یا 5 بود. ایشان زنگ زدند و گفتند که عکسی از فرزرندم بگیرید و برایم بفرستید چون فکر می کنم که دیگر نمی توانم بیایم و او را از نزدیک ببینم. من هن از این حرف او خیلی ناراحت شدم. ایشان تا 45 روز بچه را ندیدند. همه تعجب کردند از اینکه ایشان اینقدر صبر کرده و علی رغم اشتیاق دیدار فرزند بیشتر در جبهه بودند.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11804سایت یاران رضا]</ref>Masi:==پانویس==<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمدرضا سمندر مارشگ}}