مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
==خاطرات==
- به خاطر دارم هنگامی که فرزندم سید حسین می خواست برای اعزام به جبهه ثبت نام کند پیش من آمد و گفت : مادر، گفته اند برو رضایت پدر و مادرت را بگیر بعد ما شما را به جبهه می فرستیم . آیا اجازه می دهی که بروم . گفتم : آری، افتخار می کنم که فرزندم به این راه برود و راه جدش را ادامه دهد و بعد رضایت نامه اش را نوشتم و امضاء کردم . و برد تا برای اعزام به جبهه ثبت نام کند . وقتی به خانه برگشت گفت : مادر وقتی برای ثبت نام رفتم قدم کوچک بود و آن زمان زنجیری کشیده بودند و می گفتند اگر قد شما به این زنجیر رسید اسم شما را می نویسیم که من یک آجر زیر پایم گذاشتم و دستم را به زنجیر رساندم که اسم مرا جزء اعزامی ها به جبهه نوشتند، بسیار خوشحال شدم .
- قبل از به شهادت رسیدن برادم سید حسین خواب دیدم که ایشان مجروح شده اند و روی یک ویلچر نشسته و جانباز است و پرچم سبز الله اکبر به دست دارد . شوهر خواهرم هم سید است، چرخ ویلچر ایشان را گرفته و دارد می آید من رفتم درب حیاط گفتند : برادرت حسین دارد می آید، رفتم جلوی درب حیاط و دیدم که چهره ایشان خیلی نورانی و خندان است . که از خواب بیدار شدم و بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند .
- به خاطر دارم یک روز که فرزندم سید حسین برای شرکت در تظاهرات به تربت جام رفته بود یک ساعت مچی پیدا کرده بود ، وقتی به خانه آمد موضوع را با من در میان گذاشت و من هم برا ی اینکه ببینم تا چه حد به حلال و حرام معتقد است به او گفتم : بیا و ساعت را به من بفروش چکار داری که ساعت از کیست ؟ گفت : نه خیر محال است من باید صاحبش را پیدا کنم و تحویلش بدهم این مال حرام است اگر استفاده شود و به مدت چهار روز مدام به دنبال صاحبش می گشت .<ref>[ منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10239 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />