یکی از مبارزات شهید ابوالحسن ممتاز آزاد به روایت همسر
تازه عروس بودم و بچه اولم را داشتم. یک روز که ناهار را پخته بودم منتظر ابوالحسن بودم که بیاید و با هم ناهار را بخوریم ولی او دیر کرده بود و من همچنان منتظر بودم و ناهار خود را نیز نخوردم. سابقه نداشت هیچ وقت ناهار نیاید. تا 8-9 شب طول کشید و او هنوز نیامده بود. گویا مجلس شلوغ شده بود و می خواستند که مجسمه شاه را پایین بیندازند. یکی از سربازان که بالا رفته بود تا طناب را دور مجسمه بیندازد تیر خورده و پایین افتاده بود. ابوالحسن می خواست پس از آن سرباز این کار را بعهده بگیرد که به سویش شلیک می شود و او که در حال فرار بود تیر به تیربرق اصابت کرده و تکه ای از ستون تیربرق پریده و با شتاب به گوش ابوالحسن برخورد کرده بود و او که هول کرده بود لگدی به دری زده، در باز شده و خود را به داخل حیات پرتاب کرده بود.
بیهوش شده بود و پیرزنی در آن منزل زندگی می کرد که با صدای در به حیات آمده و ابوالحسن را بیهوش می بیند. با مقداری کاهگل که آب زده بود و جلوی بینی ابوالحسن گرفته بود، او را بهوش آورده بود. پس از بهوش آمدن پرسیده بود که کجایم. پیرزن به او گفته بود نترس، خودت به اینجا آمدی و او را به خانه برده بود و شربتی داده بود ولی چون بیرون شلوغ بود نگذاشته بود که برود و تا 9 شب او را نگه داشته بود تا سر و صداها که خوابیده بود، تاکسی که آشنا بود برایش گرفته بود تا این که به خانه برگشت و من اول با او قهر کردم تا این که ماجرا را برایم تعریف کرد.»<ref>سایت نویدشاهد</ref>
==پانویس==منبع:سایت نویدشاهد<references/>