ویرایش‌ها

شهید محمد حقانی تکانلو

۴۹ بایت حذف‌شده، ‏۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۷
گلزار : شهداء
==خاطرات:==*محمد از پهلوانان نامی اسفراین بود و همه ی مردم او را دوست داشتند بعد از شهادتش ایشان را در خواب دیدم که با همدیگر برای برگزاری مسابقات کشتی به مشهد می رویم تا سبزوار با قطار رفتیم وقتی می خواستیم به سمت مشهد حرکت کنیم محمد جلویم را گرفت و گفت کشتی ما آنجا نیست ما باید به منطقه ی جنگی برویم و با دشمن متجاوز کشتی بگیریم و به من گفت من از شما راضی هستم چون هم به پدرم خبر دادی و هم خودت به جبهه آمدی .از خواب پریدم روز بعد تصمیم گرفتم به جبهه بروم.
- *یک دفعه که محمد از پهلوانان نامی اسفراین به مرخصی آمده بود و همه ی مردم ، او را دوست داشتند بعد از شهادتش ایشان را در خواب دیدم 14 روز مرخصی داشت که با همدیگر برای برگزاری مسابقات کشتی به مشهد شب چهارم نیمه های شب بود دیدم داخل اتاق قدم می رویم تا سبزوار با قطار رفتیم وقتی زند . از او پرسیدم : این موقع شب چرا قدم می خواستیم به سمت مشهد حرکت کنیم محمد جلویم زنی ؟ گفت : من خوابی دیدم . هر چه اصرار کردم خوابش را گرفت و برایم تعریف نکرد . صبح روز بعد با اینکه هنوز 10 روز از مرخصی اش باقی مانده بود گفت کشتی ما آنجا نیست ما : باید به منطقه ی جنگی برویم و با دشمن متجاوز کشتی بگیریم و به من جبهه برگردم . پدرش گفت من از : شما راضی هستم چون هم به پدرم خبر دادی که هنوز مرخصی ات تمام نشده . گفت : شما من را خیلی دیده اید ، و بعد هم خودت به جبهه آمدی رفت .بعد از مدتی خاله اش گفت : محمد خوابی ر ا که دیده بود برای من تعریف کرده است ، او به من گفت که خواب پریدم روز بعد تصمیم گرفتم دیدم امام حسین (ع) به من می گوید : بیا جبهه برومچرا مرخصی رفته ای ؟! بعد هم که ایشان رفت بعد از 6 روز خبر شهادت ایشان را به ما دادند .
- یک دفعه که *وقتی برای محمد رضا به مرخصی آمده بود خواستگاری رفتیم ، حلقه هم برای عروس خانم خریده بودیم و به او 14 روز مرخصی داشت که شب چهارم نیمه های شب بود دیدم داخل اتاق قدم می زند دادیم . از او پرسیدم : این موقع شب چرا قدم می زنی ؟ گفت : من خوابی دیدم . هر چه برای همین منظور خانوادة دو طرف اصرار کردم خوابش را برایم تعریف نکرد . صبح روز بعد با اینکه هنوز 10 روز از مرخصی اش باقی مانده بود گفت : باید به جبهه برگردم . پدرش گفت : شما داشتیم که هنوز مرخصی ات تمام نشده برای عقد عجله کنیم . گفت : شما من را خیلی دیده اید ، اما ایشان امتناع کرد و بعد هم رفت . بعد از مدتی خاله اش گفت : محمد خوابی ر ا این دفعه که دیده بود برای من تعریف کرده است ، او به من گفت که خواب دیدم امام حسین (ع) به من جبهه رفتم اگر ان شاء الله برگشتم عید نوروز عقد می گوید : بیا جبهه چرا مرخصی رفته ای ؟! بعد کنیم و اگر هم که ایشان رفت بعد از 6 روز خبر لیاقت شهادت ایشان را به ما دادند داشتم چرا یک دختر را اسیر و بیچاره کنم .
- وقتی برای محمد رضا *20 روز قبل از تولد ایشان، خواب دیدم که یک شمشیر به خواستگاری رفتیم ، حلقه هم برای عروس خانم خریده بودیم من دادند و گفتند: " فرزند شما پسر است، اسمش را محمد بگذارید . " وقتی که ایشان به او دادیم دنیا آمد، من قصد کردم که غلام حضرت رضا شود. برای همین منظور خانوادة دو طرف اصرار داشتیم که برای عقد عجله کنیم . اما ایشان امتناع کرد و گفت : این دفعه که به جبهه رفتم اگر ان شاء الله برگشتم عید نوروز عقد می کنیم و اگر هم لیاقت شهادت اسمش را داشتم چرا یک دختر را اسیر و بیچاره کنم محمد رضا گذاشتیم .
- 20 *یک روز قبل از تولد ایشان، خواب دیدم که یک شمشیر به انقلاب، من دادند و گفتند: " فرزند شما پسر است، اسمش را محمد بگذارید . " وقتی که ایشان جهت مسابقه ورزشی به دنیا آمد، من قصد کردم که غلام حضرت رضا شودبجنورد رفتیم . در انجا دختران هم مسابقه والیبال داشتند و تماشاکردن مسابقه دختران برای همین اسمش را همه مجاز بود. چند نفر از دوستان که همراه ما بودند برای دیدن والیبال دختران رفتند. ولی محمد رضا گذاشتیم ضمن اینکه شدیداً با این مساله مخالفت می کرد، به بهانه خریدن شیر، من و یکی از دوستانم را سرگرم کرد تا والیبال دختران تمام شد.
- * یک روز قبل از انقلاب، به همراه محمد با دوچرخه به مشهد رفته بودیم . من آن موقع موهای سرم را کوتاه کرده بودم و یک روسری کاموایی سرم کرده بودم، چون دید من ناراحت هستم رفت و برایم از مغازه مقنعه خرید و گفت: " مریم جان! بیا با این مقنعه قشنگتر می شوی. * یک دفعه ایشان جهت مسابقه ورزشی به بجنورد رفتیم . در انجا دختران من قول داده بودند که: " این مرخصی که به منزل بیایم، برای دفعه بعد که می خواهم به جبهه بروم تو را هم مسابقه والیبال داشتند با خودم می برم، تا آنجا به برادران و تماشاکردن مسابقه دختران برای همه مجاز بودخواهران مناطق جنگی کمک بکنی . چند نفر از دوستان " ولی به واسطه خوابی که همراه ما بودند برای دیدن والیبال دختران رفتنددیده بود از بردن من منصرف می کرد. ولی محمد ضمن وقتی که دلیل اینکه شدیداً نمی خواهد مرا با این مساله مخالفت می کرد، خود ببرد را از او پرسیدم : محمد با بغضی در گلو به بهانه خریدن شیر، من و یکی گفت: " خواهرم، مولای من حسین ( علیه السلام ) مرا خواسته است. " اگر شما را هم با خود ببرم، از دوستانم آن طرف شما تنها می مانید و مادر هم نمی تواند غم دوری هر دو نفر ما را سرگرم کرد تحمل کند. پس از تو خو اهش می کنم مرا ببخشی و برایم دعا کنی ، تا والیبال دختران تمام شدخداوند مرا نیز قبول کند.
- *یک روز به همراه محمد با دوچرخه به مشهد رفته بودیم . قبل از شهادتش تلفن زد و گفت:" مادرجان، وسایل دامادی برایم تهیه نکنید، چون من آن موقع موهای سرم همه چیز را کوتاه آماده کرده بودم ام و یک روسری کاموایی سرم کرده بودم، چون دید اول همین ماه می آیم که مرا داماد کنید . " یکی دو روز بعد دیدم که نگاه مردم نسبت به من ناراحت هستم رفت و برایم از مغازه مقنعه خرید عوض ده است. بعد آقای شجیعی آمد و گفت: " مریم جان! بیا با این مقنعه قشنگتر می شویمحمد آمده است و گفته است که اولین نفر باید مادرم را ببینم . " من را به همراه پدرش بردند. زمانی که عکس محمد را بر روی ماشین دیدم، متوجه شدم که پسرم شهید شده است.
- *یک دفعه ایشان به من قول داده دو دختر بچه دچار بیماری سخت شده بودند که: " این مرخصی که به منزل بیایم، برای دفعه بعد که می خواهم به جبهه بروم تو و هزینه درمان را هم با خودم می برم، تا آنجا به برادران نداشتند. و خواهران مناطق جنگی کمک بکنی . " ولی به واسطه خوابی که دیده بود از بردن من منصرف می کرد. وقتی که دلیل اینکه نمی خواهد مرا با خود ببرد را از او پرسیدم : محمد با بغضی در گلو به من گفت: " خواهرم، مولای من حسین ( علیه السلام ) مرا خواسته است. " اگر شما هزینه درمان را هم با خود ببرم، از تقبل کرده بودند و آن طرف شما تنها می مانید و مادر هم نمی تواند غم دوری هر دو نفر ما را تحمل کندبستری کردند تا تحت معالجه قرار بگیرند . پس اکنون یک پی از تو خو اهش می کنم مرا ببخشی آن دختران دانشجو است و برایم دعا کنی ، تا خداوند مرا نیز قبول کندسال گذشته با تعدادی از دوستان و خانواده خود جهت سپاسگذاری از این شهید بزرگوار به سر مزار ایشان آمده بودند.
- یک روز قبل از شهادتش تلفن زد و گفت:" مادرجان، وسایل دامادی برایم تهیه نکنید، چون من همه چیز را آماده کرده ام و اول همین ماه می آیم که مرا داماد کنید . " یکی دو روز بعد دیدم که نگاه مردم نسبت به من عوض ده است. بعد آقای شجیعی آمد و گفت: " محمد آمده است و گفته است که اولین نفر باید مادرم را ببینم . " من را به همراه پدرش بردند. زمانی که عکس محمد را بر روی ماشین دیدم، متوجه شدم که پسرم شهید شده است. - یک دفعه دو دختر بچه دچار بیماری سخت شده بودند و هزینه درمان را نداشتند. و محمد هزینه درمان را تقبل کرده بودند و آن دو را بستری کردند تا تحت معالجه قرار بگیرند . اکنون یک پی از آن دختران دانشجو است و سال گذشته با تعدادی از دوستان و خانواده خود جهت سپاسگذاری از این شهید بزرگوار به سر مزار ایشان آمده بودند. - * محمد یک دفعه مرا برای زیارت به قم برد. یک روز در آنجا 40 شهید را تشییع می کردند. محمد گفت: " شما همین جا منتظر باشید تا به تشییع این شهدا بروم. " او رفت و هنگامی که برگشت گفت: " پدر و مادر، من بالاخره به آرزویم می رسم، همان آرزویی که شما نمیدانید . - * در سال 1356 جهت انجام مسابقات کشتی به شهرستان بجنورد اعزام شدیم . جهت سخنرانی استاندار خراسان ـ ولیان ـ ما را به مشهد بردند. علت ناراحتی اش را پرسیدم؟ محمد گفت: " چرا استاندار زیر سقف ایستاده و باران بقیه افراد را خیس کرده است؟ " زمانی که برای خوردن ناهار به مهمانسرای امام رضا (علیه السلام ) رفتیم، در آنجا گوشت و برنج زیادی به زباله دان می ریختند . ایشان خیلی ناراحت شد و گفت: " چرا نعمت خدا را چنین اسراف می کنند؟ "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7419 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
۲۱۸
ویرایش